يه رمان بود تنها چيزي كه ازش يادم مياد پسره استاد دانشگاه بود با دانشجوش ازدواج كرد قرار شد تا پايان تحصيلات دانشجوها از ازدواجشون باخبر نشن.اخر رمان يه تعداد دانشجو بهشون شك كردن و به حراست گزارش دادن اونجا بود كه همه فهميدن اينا زن و شوهرم
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.