بابام ازبچگی هرشکنجه ای که بود منو داد
روحم ومریض کرد از دیدن صحنه ی چندش زنا با هرزه ها توی کودکیم تا .......
بعدازاون هم شوهرم اذیت کردوسواستفاده کرد ازبی کسیم
احساس میکنم با یه روح خسته وسط یه بیابون تک وتنها گیرکزدم حتی یه نفر توزندگیم نیست که بتونم پیشش گریه کنم وباش حرف بزنم
واقعا زندگی عادلانه نیست......