جاریم همیشه میاد خونمون دیگه خستم کرده دیروز اش نذری داشتیم هیچکسو نگفتیم فقط به برادرشوهرام گفتیم بیان سهمیشونو دم در بگیرن ببرن بخاطر کرونا گفتیم نمیشه بیان همه امدن سهمشونو دم در گرفتن بردن بجز همون جاریم که قبلا دربارش تاپیک زدم و برادرشوهرم اونا امدن و موندن و من با اون همه خستگی که داشتم باید مهمون داری میکردم پا درد و کمردرد داشتم زیاد و نمیتونستم دیگه کار کنم از طرفی هم خونه مامانم اینا دعوت بودیم هرچی خودمو همسرم به:جاریم تیکه مینداخیتم که قراره امشب بریم خونه مامانم براشام اصلا به روی خودش نمیاورد بعد درامد گفت اگع شما میخواین برین خونه مامانت اینا ما میمونیم فوقش یکی دوساعت بعد شام از خونه شما بریم منم اعصابم خراب شد بهش گفتم اره واللع راست میگی ماشالله انگار صاحب خونه ای شما که یه روز درمیون اینجایی دیگه من چرا نرم خونه بابام اینا ...ولی نرفتم خونه بابام اینا و براشون شامم درست نکردم فقط یه املت درست کردم گفتم ببخشید من امشب خسته بودم و از طرفی وقت نداشتم غذادرست کنم از طرف دیگع خونه بابام دعوت بودیم نمیدونستم شما میمونین برادرشوهرم وقتی فهمید خونه بابام اینا دعوت بودیم بهم گفت پس چرا از قبل بهم نگفتی منم گفتمش که به زنت گفتم چطور مگه ؟؟؟؟؟بعد دیدم روکرد به زنش باعصبانیت گفت پس تو که میدونستی میخوان برن خونه پدرش چرا بهم نگفتی که بریم جاریمم ترسید گفت من بهش گفتم اگه میخوای بری برو ما یه شام درست میکنیم میخوریم میریم خودمون شوهرش عصبانی تر از قبل شد گفت مگه میشه ادم تو خونه کسی مهمونی بره و صاحب خونه اونجا نباشه بی عقل 😐😐😐بنظرتون خوب کردم به شوهرش گفتم یانه؟؟؟؟ولی یه روز درمیون بزور شوهرشو ورمیداره میاره اینجا دیگه خسته شدم از دستش همه خونمو تفتیش میکنه تو کمدای خوصیصیمو میگرده ببینه چی دارم یا ندارم یا در کیفمو باز میکنه ببینه چقد پول توشع یع بار این کارو کرد وقتی در کیفوبست الکی رفتم سرکیفم بعد گفتم فلان تومن از پولامو نیست بعد شوهرم گفت اخرین بار کیفت کجا بوده گفتمش اخرین بار دست جاری بودع دیگه از اون روز به بعد دست به وسایل شخصیم نمیزنه این بی عقل به قول شوهرش