سلام... دوست داشتم یه جا درد دل کنم حرفام داره خفه ام میکنه نمیشه به مامانم بگم مادرها ک کارشون غصه خوردن برای بچه هاشونه نمیخام ناراحتش کنم به دوستامم نمیشه بگم چون عین تف سربالاست حرف زدن از شوهر و...
یه سال پیش دوقلوهام سقط شدن چند وقته خیلی دلم هواشونو کرده و فقط گریه میکنم به یادشون
من زنده امو دوتا از بچهام تو قبرستون خاکن😢
فکر میکردم این ماه حامله شدم چون علائم عجیبی داشتم البته ک بخاطر تلقین و توهم هم بوده حتی تست بیبی چکم مثبت شد اما آزمایش خون منفی بود و پریود هم شدم بعد شوهرم گفت یه هفته است منو مسخره کردی میگی حامله ای.. بعدشم چند روزه باهام حرف نمیزنه اصلا توجه نمیکنه...
خودم خیلی تحت فشارم من دانشجو پزشکی هستم باید برم صبح زود بیمارستان ساعت ۶. دیروز یه مریض بود ازش داشتم شرح حال میگرفتم همراهش به من گفت من اعصاب ندارم با من حرف نزنی خود بیمار طفلی هم نمیتونست خوب حرف بزنه اورینت نبود بعد شروع کرد گریه کردن گفت اینا منو دوست ندارن میارن منو میندازن بیمارستان و میرن بعدشم شروع کرد گریه کردن... طفلک کلییی هم بیماری داشت کم مونده بود بغلش کنم باهاش گریه کنم خیلی دلم براش سوخت...خیلیی
امروز چیف رزیدنت(دانشجو تخصص که مسئول رده های پایینتره دانشجوهاست) که کلا آدمهای بداخلاقی هستن کلی تو بخش سروصدا کرد و ازمون ایراد گرفت داااااد میزدا چون ما وظیفمون شرح حال گرفتنه شش صفحه میشه هااا باید قبل اومدن رزیدنت ینی قبل ساعت ۷ اماده باشه خب ساعت ۵,۶ بیمار خوابه یا حوصله نداره واقعا به شش صفحه معاینه و سوال جواب بده
خلاصه کلییییی دعوا کرد و جلو همه خوردمون کرد این بماند
امروز رفتم اندوسکوپی یه بیمار بخش اعصاب و روان بود تو حلقش قطره چشمی و پارچه و استخون به زور فرو کرده بود ، درش اوردن. اصلا اقاهه یه جوری بود رفتارش خیلی ناراحت شدم براش. یا یه جوونه بود بدون بیهوشی اندو کردنش نمیتونست تحمل کنه ولی اتندمون( فوق تخصص گوارش) باهاش کلی دعوا کرد بعدشم یه مشت زد رو شونه پسره😐
امروز خدایی داشتم دعا میکردم کاش من اصلا هییچ درآمدی از پزشکی نداشته باشم ولی هییچ کس مریض نباشه
خدا به همه سلامتی بده
من واقعا حال روحیم بهم ریخته ، همش دارم گریه میکنم کسی نیست باهش حرف بزنم... دلم برای پسرام تنگ شده😔