تو خواب دیدم رفتم پیش آخرین منجی یعنی امام زمان وقتی میرم پیشش یه مرد جوان و مهربونی میبینم که یه نور خاصی ازش خارج میشه میبینم داره قران میخونه ازش میپرسم چیکار میکن(،اول نمیددنستم که امام زمانه)جواب داد دارم قرآن میخونم اصلا به اطراف نگاه نمیکرد آنقدر خوشبو و زیبا بود که توصیفش سخته خودمم الان قیافش واضح یادم نمیاد،یه جوری بود انگار از آدما ناراحته و فکر کنم برای همین هم اصلا بهم نگاه نمیکرد بلند شدم و رفتم ولی یه پیامی تو ذهنم وادارم کرد که دوباره پیش امام برم وقتی رفتم امام مسقیم به من نگاه کرد و به صورت ناگهانی شروع کرد به گریه کردن ازش پرسیدم چرا گریه میکنی واقعا خیلی ناراحت شدم وقتی دیدم داره گریه میکنه،بهم جواب داد اینها اشک های شوق و خوشحالی هستن پرسیدم چرا مگر چه شد جواب داد همین الان خدا بعد از مدت ها معجزه ای برایم نشان داد خیلی وقت بود منتظر این پیام بودم گفت چه معجزه ای؟جواب داد تو معجزه ای،تو با اجازه خدا ظهور کردی گفتم نه من نرمال آدم پیش شما گفت نه تو نمیدانی تو یهو در اینجا ظاهر شدی و من این را میدانم مدام داشت خدارا شکر میکرد و من هم اصرار داشتم که نه من آنقدر پاک نیستم که این معجزه شامل حال من شود گفت تو از هیچی خبر نداری.هیچییی...