امروز خیلی عصبی بودم...
از 10 صبح نشستم پای درس و مشق دخترم...
تا 3 عصر که باباش اومد خونه. اونم ناهارشو خورد خوابید.
با اینکه کلیییییی کار داشتیم باید میرفتیم بیرون
حتی بشقاب خودشم جمع نکرد.
منم تا 4 با دخترم باز درس کار کردم. دیگه مغزم داشت سوت میکشید. دعواشم کردم دخترمو
خلاصه بعد که تموم شد دیدم اون یکی دخترم تو اتاقی که شوهرم بود، همه وسایلا رو از کشو من ریخته بیرون. دستشو کشیدم گفتم برو پایین.
شوهرمم هی غر غر که چرا بچه رو دعوا میکنی. گفتم همش دارم جمع میکنم این میریزه تو عرضه نداری زودتر ازینجا بریم که زندگیمون شکل ادم بگیره.
اونم هی حرف زد منم عصبانی شدم دوتا مشت زدم به بازوش.
خلاصه اونم پاشد دستای منو گرفت و میگفت تو چته چرا بچه رو دعوا میکنی، ازونورم دختر کوچیکه گریه میکرد.
منم سرمو بردم عقب زدم تو سرش، اون یهو با مشت زد تو سر من... خلاصه... ازش بدم اومده... البته دفه اول نیست. میدونم دفه اخرم نخواهد بود...
بعدم من خوابیدم.
اونم بچه ها رو حاضر کرد رفتن بیرون...
من موندم تنها...
دختر بزرگمم بخاطر اینکه سر مشق نوشتن دعواش کردم از دستم ناراحت بود
.
تقصیر کی بود...
دلم میخواد پاشم برم خونه بابام...
.
چرا راضی شدم بیام شهر شوهرم...