سلام خانوما باردارم خواب دیدم دارم ب عمه ام میگم خونه مامان بزرگم نره و نزاره بچه های دیگشم برن بخاطر مریضی کرونا همینطور ک بحث میکردیم یادم افتاد ک داداشم فلافل برام اورده گذاشته توی حیاط ک رفتم بیارمشون ک باد بلند شد و هوا تاریک بود دیدم چادرم افتاد روی ی گربه سیاه سیاه میخواستم برش دارم ندادش و دوویید وسط حیاط رفتم دنبالش چادر وکشیدم ک ی چیز بزرگ سیاه بهم حمله کرد عمم روصدا کردم ولی نتوست در روباز کنه انقد جیغ کشیدم و بیدار شدم