من ی دوس پسری داشتم اوایل خیلی مشتاق من بود بهم میگفت از عکسات خیلی بهتری و حرف ازدواج میزد حرف عشق طولانی میزد..جوری مشتاق بود ک سر چت با من خوابش میبرد😞😢،تا اینکه سربازیش تموم شد و اومد شهرمون..یکی دو هفته ک گذشت دیدم انگار تحت فشاره وقت نمیکنه باهام حرف بزنه(سرکار میرفت) خودشم انگار از این بابت عذاب وجدان داره و اینا.. تا ی روز ک جواب پیاممو نداد و ی روز بعدش ک من زنگ زدم گفت انتظار حرف احساسی ک نداری ازم؟گفتم نه خب زنگ زدم چون نگران بودم😞گذشت بعد چند روز یهویی اومد بهم گفت میخوام برا ی مدتم ک شده جدا بشیم چون من شرایط خوبی ندارم نمیتونم تو رابطه باشم گفتم مگه دوسم نداری مگه نگفتی عشقتم؟؟گفت اصلا بحث اینا نیست توام سعی کن بهش منطقی نگاه کنی😞😑
خلاصه کات کردیم من داغون شدم چون اصلا ازش انتظار نداشتم اصلا..
بعد چن روز پیداش شد من جوابش کردم قسم خورد ک من فقط ب اون دلایل باهات کات کردم نه چیز دیگه من گفتم برو و پیام نده دوست ندارم
رفت تا اینکه ی روز خودم بهش پیام دادم(چون الکی گفته بودم دوست ندارم)حالشو پرسیدم اونم کلی حرف زد تا جفتمون باهم دلمون خواست ک برگردیم ب رابطه..
خلاصه برگشتیم.. دیدم این خیلی سرده شاید نصف قبلم باهام حرف نمیزنه، قبلا ک عاشق زنگ زدن بود دیگه زنگ نمیزنه😞از مشکلاتش خیلی صادقانه باهام حرف میزد ریز ب ریز مسائلو برام تعریف میکرد حتی ازم پول قرض گرفت و ی روزه پس داد و خیییلی ازم تشکر کرد بابتش🙄ی شب کلی ویس داد من حس کردم منظورش از اون حرفا اینه ک دوس نداره تو رابطه باشه😑بهش ک میگفتم چرا سردی؟میگفت اصلا همینجوری آروم پیش بریم بهتره🙄من نتونستم طاقت بیارم بعد چند روز بهش غر زدم گفتم من حالم اینجوری بده چرا باهام سردی گفت بهت حق میدم برا همین گفته بودم جدا بشیم😑گفتم خب مگه من زورت کردم برا برگشت؟؟
ادامه تو پست بعد بچه ها مرسی ک میخونین💔💔