عزیزم یه بزرگی میگفت وقتی که دو نفر بچه دار میشن،دیگه واسه خودشون زندگی نمیکنن؛باید زندگیشونو بذارن واسه بچههاشون.هرکاری که تا قبل از اون کردن کافیه.
همونجوری که ما از پدر و مادرمون جون گرفتیم.
من یچیزی رو توی این چند سال متوجه شدم؛اونم اینه که هیچوقت کسی بیشتر از پدر و مادرش،عاشق کسی نمیشه؛ولی خب پدر و مادر هیچوقت نمیتونن اینو درک کنن که این بچه هم همینقدر اونها رو دوست داره؛بقول محمد اصفهانی:حتی اگه سجدت کنه،میگی...این که محال عاشقم باشه...
توی فیلم میان ستاره ای یه حرف خیلی جالبی زده شد.گفته بود که":میدونم دخترت رو خیلی دوست داری.میخوام کاری کنم که دوباره اونو ببینی.دانشمندها ثابت کردن وقتی ادم داره میمیره،مغز تمام تلاشش رو برای احیای دوباره خودش انجام میده و توی این حالت،از بچههاش کمک میگیره؛یعنی تصویر اونها میاد جلوی چشمش تا شاید بتونه خودش رو احیا کنه..."
خب عزیزم وقتی ما انقدر عاشق بچههامونیم و اوناهم انقدر عاشق مان،چی از این بهتر که خودمونو فدای اونا کنیم؟؟
ببخشید اگه طولانی شد