2777
2789
عنوان

خشم حاجی

199 بازدید | 28 پست

خشم حاجی

یادم میاد وقتی من و داداشم بچه بودیم؛ پدربزرگم الان نیست که دوستمون داشته باشه، خیلی دوست‌مون داشت. از کارهایی که می‌کردیم تعریف می‌کرد. همیشه پشت‌مون بود و هیچ‌وقت از گل نازک‌تر، بهمون چیزی نمی‌گفت. خیلی آروم بود و بزرگ خاندان بودنش، به ابهتش می‌افزود؛ اما این آرامی و از گل نازک‌تر نگفتن؛ توی یک روز تبدیل به از گل نازک‌تر گفتن و ناآرامی شد!

من و داداشم جلوی تلویزیون رنگی کوچیکی که داشت جومونگ رو می‌داد؛ نشسته بودیم و همین‌طور که نگاه می‌کردیم؛ از توی قابلمه‌ی بزرگی که اون رو به دوقسمت تقسیم کرده بودیم؛ برنج می‌خوردیم.

این تقسیم غذا، چیزی بود که باید بهش پا قرص می‌کردیم (باید بهش عمل می‌کردیم). من مراقب بودم داداشم با قاشقش از خط وسط، این‌طرف نیاد و داداشم هم همین‌کار رو می‌کرد. اگه یک‌دانه برنج هم به‌سمت من می‌اومد؛ جزئی از میراث غذایی‌م حساب می‌شد و قابل برگشت نبود.

من عاشق جومونگ بودم و وقتی نگاهش می‌کردم؛ فقط با چشم‌هام نگاه نمی‌کردم؛ پای گوش و دماغ و دهن و گردو و... هم وسط بود! اصلاً متوجه داداشم که در حال قاچاق برنج، از زمین من به زمین خودش بود هم نشدم. وقتی جومونگ تموم شد و سر برگردوندم که بقیه‌ی غذام رو بخورم؛ دیدم نیست!

از یقه‌ی داداشم گرفتم و شیش پنج‌تا چک زدم تو صورتش. هرچند ازم بزرگ‌تر بود؛ اما قدرت من بیشتر بود. شروع کرد به گریه‌کردن! حاج بابام هم روی تشک کنار بخاری نشسته بود و نگاه‌مون می‌کرد. بعد از این‌که داداشم گریه کرد؛ رفت دراز کشید و پتو رو هم روی خودش کشید. حاج‌بابام هی نازش رو می‌کشید و وعده‌ی رشوه‌های قلنبه‌سلمبه بهش می‌داد؛ مثلاً:

- بیا بغل آقاجون ببینم! وایستا الان پا میشم می‌زنمش حالش جا بیاد!

یا:

- گریه نکن بچه‌ی گلم! بیا بهت پول میدم به اون نمیدم.

هرقدر حاج‌بابام نازش رو می‌کشید؛ صدای گریه‌ی داداشم بیشتر می‌شد... تا این‌که حاج‌بابام تو جاش جابه‌جا شد و با صدای بلند و عصبی گفت:

- هر دوتون هم گهین!

نه تنها گریه‌ی داداشم کم شد؛ بلکه صدای همه‌ی اهل خونه بریده شد و صدای نفس‌هامون هم درنیومد. ضایع‌شدن جلو فامیل‌ها، حس خیلی بدی داره که من اون‌روز تجربه‌ش کردم.


داستان کوتاهه واقعیه 

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

بچه بودین جملنگ میداد؟؟ الان پونزده سالتون شده؟

منم همه این کاراروکه اسی گفتوانجام میدادم اونموقع هم که جومونگ میدادبچه بودم.ولی الا۱۵سالم نیس خداییش

ب خدا اعتماد داشته باش.. یجوری پازل زندگیتو میچینه ک لایقشی..
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

2791
2779
2792
داغ ترین های تاپیک های امروز