خانوما من با مادر شوهرم خوبیم باهم صحبت میکنیم تا بحال نشده قهر کنم یه چیزهای کوچلو اتفاق افتاده ناراحت شدم ازش ولی یه مدت نرفتم اونجا یبار باخالم رفتن خونشون پسر خالم اب میخواست من حوصله نداشتم اب بدم دیدم مادر شو تو اشپز خونس بهش گفتم مامان اب میارب اون اورد بعد چند وقت مادر شو گف حسام .برادر شوهرم ... ناراحت شده ک تووب من گفتی اب بیار گفته بود سمیه جلو خالش ب بزرگتر گفته اب بیار اخه من تا ابن سنیدم حس نفرت اومد سراغم یه بر داشت خوبی ب برادر شو میکردم ب مادر شو گفتم خوب ما دوتا با هم خ بیم تو ب من میگی بیار منم ب تو میگم اصلا حسام چ کاره مگ من ب حسام دستور دادم بنظرتون مشکل منم یا برادر شو