سوال منم هست!!
اما من يكم فهميدم ببين هر فردي تو وجودش حسادت داره كه اونو ميتونه تقويت كنه ضعيف كنه
مادرشوهرا ي حسود (البته مادرشوهر خوبم هستا اما انگشت شمار)وقتي عروس ميگيرن حسادتت هاشون ميزنه بيرون
عقده هاي چندين ساله فوران ميكنه
حالا اگه اين مادرشوهر كودكي بدي داشته باشه خانواده شوهرش باهاش بد كرده باشن اگه خودشم آدم بدذاتي باشه
ديگه تمام اينا روهم جمع ميشه و پدر عروس و درمياره
حالا اگه پسرش خودش دخترررو انتخاب كرده باشه و عروس و به شدت دوست داشته باشه و عروساز هر لحاظم از خواهر شوهر سر تر باشه مادر شوهر ديگه سر از پا نميشناسه
تمام عقدهاشو خالي ميكنه
ديگه پسر نميشناسه
فقط ميخواد حال عروس و بگيره
مادرشوهرمن از اين مدل خانوم هاست
هميشه منو اذيت ميكرد تهديد ميكرد
چون من خيلي باهاشون فرق داشتم خيلي
بعد چون خواهر شوهرم ١٣سالم ازم بزرگتريند و ازدواج نكرده بود و چون مادرشوهرم ميديد كه چرا پسراي من براي دختراي مردم خودشونو ميكشنن ولي كسي نيست كه دختر منو بخواد
و چون هيچ كس مادرشوهرم و دوست نداره حتي پدرشوهرم به زور باهاش محلش نميده اينا عقده ميشه براي يك آدم مريض كه چرا دختر مردم شاد باشه بعد..تا زهر آخرو نميريخت آروم نميگيگرفت🤩😂
كه شب عروسي منوو به خاطر حسادتت كه تعريف از خود نباشه خيلي خوشگل شده بودم و همسرم خيليي هوامو داشت يك دعواي جانانه راه انداخت كه من تا عمر دارم فراموش نميكنم
اونوقت اين آدم پسرشو دوست داشت؟؟؟باعث شد زحمتاي پسرش كم بشه و اون اگه پسرشو دوست داشت بايد آروم ميگرفت پس همه اينا از حسادتت و عقدس و احساس ضعف كردن نسبت ب عروس