خلاصه ما زندگیمون بهتر شد وضعیت مالیمون بهتر شد عمم شروع کرد ب خونه سازی هنش میکف پول بدین مامانم با این همه بی احترامی ک کرده بودن پول داد بهشون مادربزرگم همش زنگ میزد پول پول وضعمون خیلی هم خوب نشده بود ولی بهتر از قبل بود تا اینکه سر مسائلی ک دیگه بابام ب مادربزرگم پول نداد قهر کرد و هموزم قهره خدایا شکرت
من دنبال درمانم بودم و اینا تا یه دکتر رفتیم ک گفت هیچ راه درمانی نداره دوباره یه دکتر دیگه رفتم همینو گفت
بعد از اینکه مادربزرگم ب زن عموم گبت مگه تو بچه ای ک داری اینو می بری با ویلچر من دیگه از خونه بیرون نرفتم تا سیکل درس خوندم بعدش باید می رفتم توی شهر درس میخوندم ولی بخاطر اینکه راهش دور بود نتونستم دوسال درسمو ول کردم ولی امسال دوباره شروع کردم ب درس خوندم دلم میخاد بشم مددکار توی بهزیستی ب بچه ها خدمت کنم عمم بعد چندین سال ازدواج کرد با کسی ک سه تا زن قبلش داشته😐
شوهرش و خودش هر دو از این افرادی هستن ک پشت سر دیگران حرف میزدم حتی پشت سر من کلی دروغ گفته بودن کلا با هنشون قطع رابطه کردم و الان فقط ب فکر درسمم ولی میدونم دیگ نمیتونم راه برم
همه رو سپردم ب خدا
خدا جواب همشونو بده خیلی اذیت شدم
پایان#