من خیلی مامانمو دوست کنم بیش از همه آدمای دنیا برام مهمه.. هروقت خواستم برم خونشون بچه خواهرم اونجا بودکه خب من صبر میکردم...اما هربار ازش خواستم بیاد اینجا با پسرخواهرم اومد و اینجاهم همه ی حواسش به اونه..
مادرم زندگی جالبی نداشته هروقت به بهترین نحو ازش پذیرایی میکنم و دوست داشتم خودش بخوره که لااقل یکم جون بگیره عوضش همه رومیده به بچه خواهرمو هیچی نمیخوره واقعا از این رفتارش متنفرم همه رو ترجیح میده به خواهرزادم و برادرم...چیزی هم نمیتونم بهش بگم چون شروع به گریه کردن میکنه و شدیدا ناراحت میشه..حس میکنم براش مهم نیسم...خیلی حس تنهایی میکنم خیلی