خلاصه اینارو ما عقد کردیم ناچارا.فرستادیم خونشون اونجا هم دامادمون باخانواده اوناصحبت کردن ولی اوناانگاربرخورد بدنداشتن بادخترشون!مادرش بغلش میکرد میگف دلم تنگ شده برات واینجورچیزا.بعدکلی هزینه کردن ابجیم .اونا ب دخترشون جهازندادن دختره میگف باهمه چیزتون میسازم فقط بیایدمنوبگیرید
به تو افتاد محبت، تو شدی جان و روانم💞 این کاربری قبلا ماله دوستم بود که دیگه دوستش فوت کرد و میخواست تعلیق کنه خودشو ولی من ازش خواستم بده بهم 《 نور✨️بر تاریکی همیشه پیروزه🕊》