خخخخخ یاد خودم افتادم...
با شوهرم که اونوقتا دوست پسرم بود..میرفتیم بیرون عشق و حال...نیم ساعت قبل از اومدن مامانم میومدم خونه...مادرم شیفت شب بود...بعد از طهر زنگ میزدم رستوران در خونمون لوبیاپلو سفارش میدادم و میکفتم آخر وقت میام میگیرم...بعد میریختم تو قابلمه...طرفهاش رو زیر آشعالها....بعد ژست دخترهایی رو میکرفتم که از صبح خونه بودن و کار کردن و شام پختن..هیچ وفتم نفهمید طفلی.....