2821
2789

از بچگی عاشق یکی از فامیل هامون بودم سه سال بزرگتر از خودم بود ارتباط فامیلی نزدیکی داشتیم تقریبا ماهی یکبار همدیگرو میدیدم البته خانوادگی ولی هیچ سیگنالی از طرف اون نمیدیدم با توجه به مذهبی بودن خودم و خانواده ام جرئت واکنش خاصی نداشتم که عشق یک طرفه ام رو ابراز کنم

بچه ها باورتون نمیشه!  برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.

تا اینکه از وقتی هفده ساله شدم کم کم سروکله خواستگار ها پیدا شد یکی یکی میومدن همه شون رو به بهانه ای رد میکردم البته چهار نفر بودن .چون من اون رو میخواستم ولی هیچ راه ارتباطی نداشتم چون اون موقع شماره ای ازش نداشتم و هم جرئت اینکارو نداشتم و بد بود که بهش زنگ بزنم البته من موبایل نداشتم اون موقع ولی اون داشت

تا اینکه شوهرم اومد خواستگاری پسر خوبی بود خانواده ام خیلی تحت فشارم گذاشتن که باهاش ازدواج کنم ولی من مردد بودم چون دلبسته کسی دیگر بودم که حتی نمیدونستم تهش چیه.. بعد از چند ماه کش و قوس زیاد و فشار خانواده ها راضی به ازدواج شدم با خودم گفتم سرنوشت من مثل خیلی ها عشقم رو فراموش کنم و با این شخص ازدواج کنم خلاصه با شوهرم عقد کردم

سه روز بعد از عقد یکی از فامیل هامون بهم گفت که فلانی (همون عشق سابقم) خیلی تو رو میخواسته و وقتی فهممیده میخواهی نامزد کنی کلی تو خونه شون داد و بیداد کرده که باید من اون رو میخوام ولی خانواده اش مانع شدن که دیر شده اونها در شرف عقد هستند می بایست زودتر بگی..چون خانواده با آبرویی هستن..پسره گفته بودم میخواستم درسم تمام بشه آخه اون موقع دانشجو بود..

وقتی فهمیدم خیلی دلم ریخت گفتم کاشکی قبل عقد فهمیده بودم همه چیز رو بهم میزدم البته کسی از احساس من خبر نشده بود ولی قضیه اون پسر و عشقش نسبت به من همه جا پخش شد حتی به گوش شوهرم رسید و کمی هم حساس شد... از اون تاریخ کمتر در مهمانی های خانوادگی میرفتیم تا من رو کمتر ببینه البته شوهرم اینطور میخواست پسره فقط درس خوند و کار کرد قید ازدواج رو هم زد ه بود خیلی پیشرفت کرد بعد از نه سال بعد من ازدواج کرد

الان بیا زندگی شو ببین همه در فایمیل میگن خوشبحال اونی که زنشه ...حالا منم کلی مشکل دارم از مالی تا همه چیز .همش هم میبینمش ..شده حسرت زندگیم کاش یک ذره صبر میکردم خیلی دوست دارم بهش فکر نکنم ولی الان سیزده سال گذشته هنوز نتوانستم ...

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2823
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز