2777
2789
عنوان

خاطرات خفته

73 بازدید | 1 پست




از وقتی به یاد دارم من بودم و یک دفتر کاهی و یک خودکار نصف شده...


دفتر کاهی را از پدرم به خاطر کمک به او برای مرتب کردن کتابخانه ی شخصی اش هدیه گرفته بودم

و

خودکار نصف شده را در ازای بوسه ای از مادرم...


اما با همین وسایل پیش پا افتاده هرچه را که به ذهنم می آمد فورا روی کاغذ پیاده میکردم...


شاید چون با نوشتن چشم باز کرده بودم...

مادرم را میگویم...

درست یادم هست وقتی مادرم مرا باردار بود من بیشتر از خونش از شعرهایش تغذیه میشدم...


با هر لگدی که به دیواره ی شکمش میزدم مادرم پس از لبخندی از سر ذوق از ریتم لگدهایم آهنگ میساخت...


آهنگ هایی با نت عاشقانه برای شعرهایش...

و لگدهای من بر شیارهای شکمش را با نوازش دستانش پاسخ میداد...

فقط میتوانم بگویم که چقدر مادرم مهربان بود...


من غرق در دوران کودکی با روزگار الاکلنگ بازی میکردم...

گاهی او بر زینش بالا بود و گاهی من...

اینکه میگویم بالا نبودم بخاطر نرسیدن به شکلات و آبنبات هایی که پشت ویترین جلب توجه میکرد نبود...


نطفه ی این احساس از زمانی پا گرفت که من میخواستم دیگری باشم...

دیگری با قریحه ی خودم...

در طول روز و قبل از خواب خودم را جای شخصیت های کارتون ها جا میدادم...

لباس های مادرم را به تن میکردم و همان گل و گشادی برایم جذاب بود...


 یک روز آنشرلی با موهای قرمز میشدم و روز دیگری جودی ابت و شایدم روزی دیگر لوسی می...

گاهی از پدرم میخواستم در فضای اتاقم برایم کلبه ای بسازد که شاید مردمک چشمانم را ارضا کند...


شاید فراتر از هر دخترک دیگری پدرم را قهرمان داستان هایم میدیدم و با طمأنینه ای که در قریحه ی پدرم سراغ داشتم

خوب میدانستم که قطعا اتاقم استرالیا میشود و من لوسی می...


گاهی هم که عروسکم را کیت خواهر لوسی می جا میدادم من این جا زدن ها را یک جورهایی دوست داشتم...


یادم می آید یک روز بدون اجازه به سراغ میز آرایش مادرم رفتم که شاید بتوانم موهایم را با بیگودی های مادرم شبیه به جودی ابت کنم...

روزی دیگر 48 ساعت تمام روی میز تحریر مادرم رفتم که به خودم و بقیه بقبولانم لنگ هایم دراز هستند

درست مانند بابا لنگ دراز...


موفق به قبولاندن که شدم در ازای یک سوپ خوشمزه با دست پخت مادرم حاضر به پایین آمدن شدم...


یک روز دیگر میخواستم موهایم را با مداد قرمز نقاشی هایم رنگ بزنم که شاید موهایم به مانند آنشرلی قرمز شود...


مادرم که میدانست نمیتواند مرا مجاب کند با برقی که در چشمانم میدید تصمیم گرفت که موهایم را حنا بگذارد...


بوی حنا برایم تازگی داشت اما بیشتر از آن ذوق زده بودم که موهایم را هرچه زودتر ببینم بعد از آن خودم را که جلوی آینه برانداز کردم دیگر از موهای مشکی پرکلاغی ام خبری نبود

من بودم با خرمنی از موهای قرمز آن لحظه حاضر بودم تمام شکلات هایی که در صندوقچه ی خوراکی هایم مخفی کرده بودم را به مادرم ببخشم

فورا به اتاق کار پدرم رفتم و مداد قهوه ایه شکلاتیه طراحی اش را از کشوی میزکارش برداشتم

و جلوی آینه رفتم و صورتم را پر از کک و مک های ریز و درشت کردم

طراحی ام خوب بود از پدرم یاد گرفته بودم

در حال بازگشت از اتاق پدرم که بودم مادرم مرا دید یک لحظه برق شادی را در چشمان مادرم دیدم

به گمانم او نیز دوست داشت که من به خواسته ام برسم...


اکنون من بزرگ شده ام

و چندماه بیشتر تا مادر شدنم باقی نمانده...

اما در طول روز شاید چندین بار با خودم فکر میکنم آیا من نیز میتوانم به جذابیه مادرم باشم

و

شیطنت های کودکانه ی دخترکم را به شیرینی ارضا کنم؟

و

آیا قدرت تخیل همسرم نیز میتواند دخترکم را همچون پدرم در اتاق خودش تا ناکجای خیالش ببرد؟؟؟

 

#فرشته_رشیدی


فرشته ساداتم /     تا خدا هست و خدایی میکند / مجتبی مشکل گشایی میکند   
ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز
توسط   fwtimzare  |  13 ساعت پیش
توسط   حمیدم355h  |  13 ساعت پیش