سال ها بود که پاتوقش همان جای سابق بود...
خیابان بیست و سوم...
روبروی دکه ی روزنامه فروشی...
بادکنک فروش کنار پارک را میگویم...
معمولا عصرها بعد از تماشای سیرک بود که میشد یک دل سیر میان بادکنک هایش سرک بکشم
تا رنگ مورد علاقه ی فلورانس را از میان آن همه بادکنک یخ کرده ی بی جان که گویی به آدم چشمک میزدند را سوا کنم...
به خانه که میرسیدم طبق معمول همیشگی فلورانس همچون خیلی از دخترکان هم سن و سالش با فر موهایش ور میرفت درست مثل دخترهای دیگری که از وز موهایشان دل پری دارند...
دخترها را که میشناسی...
اگر آنچه که داخل آینه می بینند توی ذوقشان بزند تراژدیه رومئو و ژولیت جلویشان لنگ می اندازد...
اما همین برای فلورانس به مراتب بهتر بود از یک مشت احساس رو به قبله و پوست کلفت...
این را من به عنوان یک جنس مخالف و البته پدر فلورانس به خوبی میدانستم...
محاسباتم غلط از آب درنیامده بود...
کم کم عشق رفته رفته بزرگ شده ی فلورانس به آن بادکنک های صورتی یا حتی نگرانی برای فر موهای مجعدش داشت به من میفهماند...
نگرانی و عشق جز لاینفکی از وجود یک دختر،زن و یا مادر است...
بین من و درک احساس فلورانس هزار راه نرفته بود...
هزار راه نرفته و پر رمز و راز...
به قول باب مارلی: " عده ی کمی باران را احساس میکنند بقیه فقط خیس میشوند " ...
#فرشته_رشیدی