سنم قد نمیداد که عشق چیه...
پاییز چیکار میکنه با دل آدما...
رگ غیرتم که میزد بالا میشدم بپای
زهرا سادات خواهرم...
میشدم جفت عزرائیل...
وقتی
زهرا سادات خسرو پسره عمه اشرف رو یه نظر از پشت پنجره میدید و لپاش گل مینداخت...
رفته رفته...
فتانه دختر دایی جلال هم دیگه آفتابی نشد تو کوچه و بادبادکایی که قرار بود هوا کنیم موند رو دستم...
خواب و خوراک شد جن و ما بسم الله...
ملتفت شدم زن داییم فرمودن دودوتای دخترش چهارتا شده...
خوبیت نداره...
مردم حرف درمیارن...
شستم خبردار شد که دوروبر خونه ی دایی جلال خواستگار پیدا شده...
مثل اسپند رو آتیش یه جا بند نمیشدم...
دل و دماغ نداشتم...
عزیز انار دون کرد گلپر پاشید روش...
خوردم...
روشن شدم...
دم دمای عصر فهمیدم...
از اقبال خوشم داماد از قماشیه که جا نماز آب میکشن...
از اونایی که میدیدی جای دختر دادن دستش باید کفاره میدادی...
سر و کله ی دومی که پیدا شد...
رفتم تو لاک خودم
فکر کردم قالم میذاره و این دفعه دیگه خانوم خونش میشه...
خودشو زد به مریضی...
حالا سینه پهلو نکن کی بکن...
حساب کار دستم اومد...
کلامو دادم بالاتر...
از صدقه سری اوس بهرام واسه خودم کسی شده بودم
شال میبافتم قد و قواره ی آدما...
گفتم یا علی و نشستم پشت دار و دست به کار شدم....
گفتم سنگ هم از آسمون بباره باید تا صبح تمومش کنم...
یه شال گردن دخترونه بافتم دادم دست عزیز برسونه دستش...
خبر رسید موهاشو حنا بسته و کم لطفی نکرده و دیده ندیده
انداخته دور گردنش...
فهمیدم ای دل غافل...
عشق رو که زیادی نگه داری تو دلت میشی نوکره بی جیره و مواجب دلتنگی...
اما همینکه
پاییز بیاد و دوباره هوای عشق به کله ت بخوره...
کن فیکون میکنه...
مثل شال گردنی که با دستای خودت برا عشقت بافته باشی
#فرشته_رشیدی