این تاپیک رو واسه کسایی میزنم که ناامیدن و شاید بدردشون بخوره
من ۲۴ سالمه متولد تابستون ۱۳۷۵...
توی زندگیم خیلی آرزوها خیلی راهها رفتم خیلی انتخابا کردم که خیلیاش به ثمر نرسیده
چالش های زیادی پیش روم بوده و هنوزم هست
چالش لاغری عشق درس کار
هرکدوم ازینا خیلی واسم دور بودن ولی خب گذشت
۱۰۲ کیلو بودم و خیلیا بم تیکه مینداختن و خیلیا دلسوزی میکردن که اره رژیم بگیر فلان کن
اعتمادبنفسم صفر بود
۱۵سالگی عشق نوجوانی رو تجربه کردم تا ۱۸سالگی ی حس پنهان ک تو دلم بود و بعد ۳سال فهمیدم اون ادم خیلی ادم بدردنخوریه و تورویاهام بت ساخته بودم
برای ی دختر ک خیلی خام و ساده بود ضربه بدی بود
همون سال رفتم دانشگاه دولتی
کلا تو خودم بودم و قطعا هیچکس جذب ی دختر توپولوی گردالی نمیشد
چندباری خواستم از تنهایی دربیام ولی هیچکس منو نمیفهمید و حس میکردم ادمی ک مثل من فکر کنه وجود نداره
بی اعتمادبنفس ترین بودم و کارم اهنگ غمگین و ارزوی مرگ بود
۲۳ سالم شد ینی پارسال دگ لیسانسمو گرفته بودم
تو اینستا با یکی ح میزدم خیلی معمولی حرفاش مث من بود
ولی ب خودم میگفتم بیخیال اینم دلتو میشکنه دل نبند
ولی انگار فرق داشت
همو دیدیم رفت و امد بیشتر شد
انگار سالها بود میشناختمش
اهل سیگار و قلیون و مشروب و کافه بازی نبود
خط قرمز من این چیزا بود و اون برخلاف خیلیا مث من بود
از وقتی رابطمون جدی تر شد تا همین الان ۳۹ کیلو وزن کم کردم دگ گردالی نیستم😊دانشجوی ارشد دانشگاه دولتیم و بعنوان حسابدار داخل یک شرکت مشغول ب کار شدم
منی ک ارزوم مرگ بود ب فاصله چن سال کلا فازم عوض شد
الان چالش بزرگم بیکار شدن کسیه ک دوسش دارم ولی میدونم اینم حل میشه
اینارو میگم ک بدونید هیچوقت زندگی سیاهه مطلق نمیشه و اگ شد بدونید بعدش افتابه...