سلام من شوهرم بچه طلاقه و زیر دست نامادری بزرگ شده سال ۹۱ که ازدواج کردیم بعد نگو یکی از فامیل های شوهرم خاطر خواه برادر من شده و اینا تلفنی با هم در ارتباط بعد ازدواج من و شوهرم ارتباط اینا هم علنی شد این وسط مادر شوهرم نامادری شوهرم که دوس داشت شوهرمو هز خونه زندگیش بیرون کنه یه حرفایی زد که سابقه دختر رو خراب کرد یعنی از چش برادرمو خانواده ما افتاد بعد بی خیال ازدواج شدن در این وسط مادر شوهرم کلا مارو مقسر جلوه دادو منو شوهرم نا خواسته با کل فامیل شوهرم قطع رابطه شدیم بقیشو الان مینویسم
تا یک سال و نیم که توی عقد موندیم هیچ کس سراعی از ما نگرفت پدر شوهرم و پادر شوهرمم که دنبال بهونه بودن عروسی هم نگرفتن حتی عروسی هم نیومدن شوهرم به تنهایی طلا خرید عروسی گرفت رفتیم یه شهر دیگه بعد دخترمم به دنیا اومد هیچ یک از فامیلای شوهرم نیومدن دیدنمون
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
ولی من مراسم عزا اینا داشتن رفتم یا واسه تولد پسر برادر شوهرم رفتم الان بعد هشت سال شوهرمو مادر بزرگش توی راه دیده بوده هی اسرار که بیا بریم خونه پارسال رفته بود شوهرم میگفت پشیمون بودن از رفتارشون و امسال رفتیم یه چیزی ازشون بخریم تسرار گردن که بمونید و ما موندیم واسه شام
عزیزم بنظر. من بخاطر. همسرتم ک شده کوتاه بیا و. برو ولی خیلی سنگین باش خیلی کم رفت و. آمد. کن ی جورا ...
شوهرمم میگه کم رفت و امد کنییم در حد عید و اینا الان یه کاری سپردن شوهرم انجام بده به شوهرم گفتم اگه تین کارو کنی پا گذاشتی روی هشت سال سختی که کشیدم روی زندگیمون روی عشقمون نمیتونم فراموش کنم گه چیکارا کردن