مادرم باهاش مشکلی نداشت
خواهرم با پدرم مشکل داشت
عاشق ی پسر لاابلی شد و بزور باهاش ازدواج کرد خدا میدونه من تو بچگی چقدر استرس کشیدم از دست کارایی ک میکرد میخواست با پسره فرار کنه همش دعوا بود سر این رفتاراش تو خونمون
بابام راضی نبود
میخواست با پسره ما رو بکشه تا پدرم راضی شد
بعدشم ک ازدواج کرد و یجور دیگه اذیتمون کرد
تا الان ک پدرم فوت شده رفته شکایت کرده خونه ما را بفروشه آوارمون کنه ارثشو بگیره
یعنی من و برادرام ی روز خوش تو این زندگی ندیدیم فقط بخاطر ی ناخواهری
از بچگی استرس کشیدیم تا الان
با اینکه مادرم بزرگش کرده بود مثل ی مادر ولی گرگ زاده عاقبت گرگ شود