تازه بیدار شدم رفتم پایین یه کف دست نونو با اردهو شیره با ی لیوان چای برداشتم
مامانم بهممیگه ناهار نمیخوای بخوری مگه تو(با لحن خیلی بد)خودش روزی هزار بار همه چیو ناخنک میزنه
دیروز تو بازار گمش کرده بودیم زنگ زد کلی تو بازار فوحش داد گفتم زشته گف خفه شو
پیداش کردم گف مرگتو من نبینم کجا بودی گف خفههه شو
منم قهر کردم ی تاکسی گرفتم اومدم خونه
من تو اون شهر دانشجوهم ب چ حقی ابرومو میبره
هروقت میره محل خودش بااینکه خیلی دور افتادست کلی تیپمیزنه و ارایش میکنه
میاد با من تا خرید یا تا دانشگا یجوری لباس میپوشه ادم دلش براش میسوزه ب کنار دیروز ابروی منم برد
خسته شدم😭