من پنچ ساله ازدواج کردم خداروشکر خانواده شوهرم خوبن
من از اولش اهل غیبت و دخالت تو زندگی بقیه نیستم مثلا به کسی نمیگم چرا ازدواج نکردی چرا بچه نمیاری چون به من مربوط نمیشه
مادرشوهر من یه اخلاقی داره که دوست داره وقتی کسی پیششه بشینه باهاش حرف بزنه اکثر حرفاشم این جور مسائله منم از اول از این جور حرفا نزدم باهاش ولی بعضی وقتا شکایت منو به شوهرم میکنه که چرا زنت با من حرف نمیزنه چرا نمیذاره براش درد دل کنم بعد شوهرم میاد خونه با من دعوا میکنه منم از وقتی دیدم مادرشوهرم باعث دعوامون میشه یکم از چشمم افتاده ولی همیشه احترامشو داشتم اونم احترام منو داشته
نمیدونم اخلاق من شاید بد باشه من کلا آدم کم حرفیم تا کسی ازم سوالی نکنه جوابشو نمیدم ولی مادرشوهرم میگه هرچی شد برم بهش بگم خب من اینجور بزرگ شدم بابام همیشه میگه حرفای بیخودی نزن به قول معروف کم گوی و گزیده گوی ولی خانواده همسرم برعکسن از هرچیزی حرف میزنن
این کم حرفیه من کلا باعث دعوا میشه تو خونه منم دیگه دل و دماغ رفتن ب خونه مادرشوهرم ندارم
اینم بگم من احترام همه خانواده شوهرم دارم و همیشه جاشون بالا سرمه فقط این موضوع اذیتم میکنه ب نظر شما من چیکار کنم بشینم با مادرشوهرم از این ور اون ور حرف بزنم یا اخلاق خودم خوبه
ببخشید زیاد شد