امروز پای شوهرم شکست چون از بلندی افتاد
منم اصلا ی حالی بودم که نگو
وقتی وارد اتاق دکتر شدیم ، گفتش که ممکنه جراحی بخواد و شوهرم یکم استرس گرفتش و شروع ب لرز کرد از شدت درد
من جلوی خودمو گرفتم تا عکس گرفت و دوباره اوردمش اتاق دکتر
وقتی دکتر گفت نه جراحی نمیخواد بخاطر اینکه نگران شوهرم بودم اشکم ناخوادگاه سرازیر شد
بی صدا .... نه که هق هق کنم
بعد دکتره گفت دفترچه رو بده، تا اومدم بهش بدم دفترچه رو، دید ک اروم اشکام داره میاد
با بی احساسی تمام برگشت گفت حالا این گریه ها رو بذار برا بعد، فعلا بهش برس !!!!!!!!!!!!!!
یعنی من موندم!!!!
که چقدددددر ی پزشک میتونه بی روح.و بی احساس باشه!!!
چون اولا اون گریه دست من نبود ، زیر فشار ناراحتی بودم
بعدشم من نمیگم بیاد دلداری بده ،ولی حداقل هیچی هم نگه
متاسفم از قداست رشته ی پزشکی ک باوجود همچین ادمایی ب گند کشیده شده