2777
2789
عنوان

آتش انتقام

160 بازدید | 17 پست

خشم و کینه قلبمو پر کرده...با وجود اینکه اطرافیان منو به خوش قلبی میشناسن و میگن دل رحمم...ولی کسی باهاش زندگی میکنم باعث شده احساس حقارت و ضعیفه و بدبخت بودن بهم دست بده توی بیشتر مواقع زندگی.....خانما تا آخر تاپیکو بخونید بعد اگر خواستین همدلی کنید اگرم نخواستین لطفا نصیحت نکنید من هر راهی رو امتحان کردم تو این زندگی لعنتی اما به قول معروف ذات بد نیکو نگردد چون که بنیادش بد است، شوهرم یه آدم مرد سالار قلدره که کلا خودشو خونوادش با همه ی ایران فرق دارن انگار داری تو عهد قجر زندگی میکنی، تا وقتی مطیع اوامرش باشم مرد بدی نیست اما خدا اون روزو نیاره که برخلافش کاری بکنم یا حرفی بزنم تبدیل میشه بع بدترین و لجباز ترین و ستمگرترین مرد دنیا(حالا شاید کمی مبالغه کنم ولی خدایی وقتی بد میشه هیچ کسی حریفش نیست) از هیچ چیزی حیا یا حَذَر نداره...قبلا باهاش مدت زیادی عقد بودم اما طلاق نگرفتم چون بهش وابسته بودم توی عقدم ما مشکلات زیاد داشتیم،یکی دوبار توی عقد بهم چَک زده بود و من خر جدی نگرفتم تا اینکه عروسی کردیم و دست بزنش جدی شد، به هرکسی گفتم کمکم نکرد چون بابای پیری دارم و برادر بی خیال و نامرد که تازه سرکوف میزد ک حتما خودت یه کاری کردی زدت و...پشتم به هیچ چیز و هیچ جا گرم نبود،بهش گفتم هرچیزی رو توی این زندگی تحمل میکنم به جز دست بزن اما گوش نداد، اوایل فقط جیغ و داد میکردم، اول عروسیم بدهی بالا اوردیم و اون از این موضوع ناراحت بود ردزی نبود که نگه بدهی دارم بدهی دارم منم به هرنحوی بود سعی در آروم کردنش داشتم اما منم تازه عروس بودم نیاز به توجه داشتم، هیچ وقت لباس خواب نپوشیدم، چون نمی دید، کلا اول عروسی خیلی خیلی تغییر کرد، بازم توی عقد با وجود قهرای طولانی و اختلافات یه توجهی بهم میکرد از لحاظ ظاهری ولی وقتی عروسی کردیم انگار که خرش از رو پل رد شده باشه همینجور رفتار کرد، هیچ جوری برا صمیمیت بهم پا نمیداد، مسائل کاری رو بیش از حد میاورد خونه با اینم که درآمدش خوب بود و توی یک سال تونست ۵۰ ملیون بدهی رو صافِ صاف کنه ولی بیش از حد پیش من مظلوم نمایی میکرد و بدخلقی میکرد و بهونشو میذاشت سر مشکلات مالی(حالا بماند که چقدر خساست به خرج میداد سر یه دونه ی برنج حتی)دست بزنشم که تمومی نداشت تا اینکه یه نفر بهم گفت وقتی زد تو هم بزنش دیدم زورم به هیچ وجه بهش نمیرسه(مثل کسایی می مونه که دفاع شخصی رفته خیلی قویه)منم وقتی میومد بزنتم به سمتش چیز پرت میکرد وسایل خونه خودمو میشکوندم همین ملعبه ای شد دستش تا به دیگران بگه زنم چیز پرت میکنه منم میزنمش یا تکه های وسایل شکسته رو میبرد نشون این و اون میداد و منو از چشم داداشم بیش از پیش انداخت...بابا مامانم این وسط میدونستن این چیکارس ولی از بس پیر و ندونم به کارن ،کاری از دستشون بر نمیومد، داداشمم که اصلا خودش یه تاپیک میخاد برای گفتن ضربه هایی ک به من و خواهرام زد...دوستان اینارو دارم تازه تایپ میکنم لطفا حوصله به خرج بدید ک ادامشو کامنت بگم دمتون گرم شمارو مثل خواهر میدونم اینجا..حداقل میتونم آروم شم با شما فقط نرید ادامشو گوش بدید البته اگه مایلید...

بهاری که خزان شد...بهارِخزان(بخزان)

بچه‌ها، دیروز داشتم از تعجب شاخ درمیاوردم

جاریمو دیدم، انقدر لاغر و خوشگل شده بود که اصلا نشناختمش؟!

گفتش با اپلیکیشن زیره لاغر شده ، همه چی می‌خوره ولی به اندازه ای که بهش میگه

منم سریع نصب کردم، تازه تخفیف هم داشتن شما هم همین سریع نصب کنید.

عزیزززززم بیا بغلم😭

 هیچی به اندازه جاری زشت به آدم  اعتماد بنفس نمیده با خودم  عهد بستم  به هیچ عنوان داخل تاپیک های  ناراحتی و انرژی - نرم، هیچی مهم تر از آرامش ذهنِ عزیزم نیست آخه جدیدا مد شده میرید بیرون جشن تفریح مهمونی و مسافرت ، کرونارو این ور اون ور جابجا میکنید توجیه همتونم اینه که ما با رعایت پرتوکل های بهداشتی رفتیم تفریح آره جون عمتون کاش نسل انسان های بی‌شعور زودتر منقرض میشد🤣

خلاصه خرجی ندادن .خساست و اخلاق بد و بی خیالی و بی مسئولیتی در قبال من و در قبال خونه رو هم به دست بزنش اضافه کنید...خلاصه من هرجایی گفتم منو میزنه یا انکار میکرد یا یه آتویی از من جور میکرد و به خانواده ی سادم نشون میداد (مثلا اسمسی که دو هفته ی قبل بهش داده بودم و نفرینش کرده بودم یا فوشش داده بودم) خانواده ی ساده ی منم میگفتن تا تو اینکارا رو میکنی ما دهنمون بسته اس، حتی چند بار به هرکس و ناکسی رسید گفت زنم جیغ و داد میکنه اونام میگفتن تو باید ساکت باشی تا ما حرفمون پیش باشه و بتونیم ازت دفاع کنیم..تو رو خدا جامعه ی مارو داشته باش، شوهرم منو کتک میزنه من حتی نمیتونم آی بگم یا جیغ و داد کنم ، خلاصه اینکه هیچ کس پشتم نبود، پیش مشاور رفتم با هزار زور و خواهش و تمنا و هزار دردسر راضی شد بیاد مشاوره اونم برا اینکه خودشو جلو دیگران تبرئه کنه، فقط پولکی بود و میخاست کتاباشو بفروشه هرچی بهش میگفتم اصلا شوهر من کتاب نمی خونه اصلا سوادشو نداره بعد مشاور ناشی ازش میپرسید کتاب میخونی اونم الکی میگفت اره مشاورم دوباره یکی دیگه از کتاباشو معرفی میکرد میگفت اینو بخرید خوبه..تازه این مشاوری که میگم یکی از معروفای اینجاس خیر سرش....خلاصه

بهاری که خزان شد...بهارِخزان(بخزان)

خلاصه این چیزا و موش دووندنای جاریم که طبقه پایینه و سرد شدن بیشتر و بیشترمون از هم باعث شد یه شب که رفتم خونه مامانم دیگه خونه راهم نده.....بعد از اون شب با کلی منت و خفت و خواری و کلی جریان و حرف زدن و واسطه شدن فامیل باز اومد دنبالم منم که دیدم اگه خونه ی ننم اینجوری بمونم باعث خفته بهتره برم پیشش بعد از خونه ی خودم، خودم درخواست طلاق بدم بهتره...اومدم خونه خودم ولی چه اومدنی که هر لحظه به یاد اون شب میوفتم و به یاد خنده ی جاریم که خوشحال بود از اینکه شوهرم منو بیرون کرده آتیش میگیرم، یکم خشم و عصابنیتم که فروکش کرد تصمیم گرفتم بمونم و زندگیمو بسازم از هر راهی بگید امتحان کردم(محبت...توجه

....سکوت.....مظلوم نمایی....سکوت موقع دعوا...هرررررچی....قهر.....قهر خونه ی مامانم...)

تا که دیدم هیچ کسی هم هیچ کاری برام نمیتونه بکنه این شد که دوماه پاشدم رفتم خونه مامانم و به همه گفتم قصدم جداییه اما چ شورشی شد...از جهنم برام بدتر شد خونه بابام....خلاصه منم منتظر زنگ شوهرم موندم .بلخره زنگ زد اما اصرار نداشت یعنی مردی نیست که با اصرار و زبون بازی بخاد منو برگردونه کلا اگه یه بار بهش بگم نه اونم دیگه میره و پشت سرشو نگاه نمیکنه منم خیلی جدی بهش گفتم دوتا خواسته ازت دارماگه قبول کردی بیا دنبالم....

بهاری که خزان شد...بهارِخزان(بخزان)
😞😞😞هستیم عزیزم بگو

اره خلاصه بهش خیلی جدی گفتم من ازت میخام به خاطر هیچ کسی با من دعوا نکنی و دوم اینکه دست بزنتو بزاری کنار برا همیشه به هیچ دلیلی حتی تلنگرم نزنی بهم.....اینارو براش نامه نوشتم و دادم دستش گفتم من میدونم هر انسانی بلاخره یه عیب و ایرادی داره و منم خواسته ی زیادی ازت ندارم نمیخام کلا خودتو تغییر بدی چون منم قطعا از عیب و ایراد مبرا نیستم ولی این دوتا خواسته خط قرمز منه اگه روزی برسه که اینارو انجام ندی ازت جدا میشم(یکمم آب و تابش دادم و پیاز داغشو زیاد کردم و دادم دستش حالا نمیخاستم طلاق بگیرم فقط میخاستم چون کسی کاری برام نتونست بکنه خودم یه ذره چشم ازش بگیرم) اونم گفت باشه قبوله...

بهاری که خزان شد...بهارِخزان(بخزان)

اومدم خونه خودم و یکی دوهفته باهام عالی برخورد کرد جوری که روی ابرا بودم و جریانای اول عروسیمو داشت یادم میرفت تا اینکه به جای دست بزن شروع کرد فوش دادن به مامان بابام که همیشه از اون حمایت میکردن و انقد بهش احترام میذاشتن ..تازه فوش معمولی هم نه فوش خیلی بد....خلاصه گذشت و گذشت تا سر همین فوشا من جوابشو دادم و اونم کوبید تو صورتم هیچی نگفتم و رفتم تو اتاق گفتم بزار بال و برگ بهش ندم من که نمیخام جدا بشم پس بزار اینو جدی نگیرم

جدی نگرفتن همانا و کتک زدن با شدت بیشتر و با وسایل مختلف همان

بهاری که خزان شد...بهارِخزان(بخزان)

پریشب کتک بدی خوردم با دسته جارو انقد زد رو بدنم که دسته جارو خم شد...بعدم پاشو گذاشت روی گردنم و انقد فشار داد که وقتی داشتم از حال میرفتم ولم کرد(همه ی اینا سر پنج دقیقه دیرتر رسیدن به خونه ی ننش بود، کلا همیشه دعواهای ما سر یکی دیگس، و سر چیزای پوچ که من تقصیری ندارم اما نسبت ب من خیلی بدبینه و باعث میشه فکر کنه مثلا تقصیر منه دیر رسیدیم خونه ننه اش

بهاری که خزان شد...بهارِخزان(بخزان)
ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز