خلاصه این چیزا و موش دووندنای جاریم که طبقه پایینه و سرد شدن بیشتر و بیشترمون از هم باعث شد یه شب که رفتم خونه مامانم دیگه خونه راهم نده.....بعد از اون شب با کلی منت و خفت و خواری و کلی جریان و حرف زدن و واسطه شدن فامیل باز اومد دنبالم منم که دیدم اگه خونه ی ننم اینجوری بمونم باعث خفته بهتره برم پیشش بعد از خونه ی خودم، خودم درخواست طلاق بدم بهتره...اومدم خونه خودم ولی چه اومدنی که هر لحظه به یاد اون شب میوفتم و به یاد خنده ی جاریم که خوشحال بود از اینکه شوهرم منو بیرون کرده آتیش میگیرم، یکم خشم و عصابنیتم که فروکش کرد تصمیم گرفتم بمونم و زندگیمو بسازم از هر راهی بگید امتحان کردم(محبت...توجه
....سکوت.....مظلوم نمایی....سکوت موقع دعوا...هرررررچی....قهر.....قهر خونه ی مامانم...)
تا که دیدم هیچ کسی هم هیچ کاری برام نمیتونه بکنه این شد که دوماه پاشدم رفتم خونه مامانم و به همه گفتم قصدم جداییه اما چ شورشی شد...از جهنم برام بدتر شد خونه بابام....خلاصه منم منتظر زنگ شوهرم موندم .بلخره زنگ زد اما اصرار نداشت یعنی مردی نیست که با اصرار و زبون بازی بخاد منو برگردونه کلا اگه یه بار بهش بگم نه اونم دیگه میره و پشت سرشو نگاه نمیکنه منم خیلی جدی بهش گفتم دوتا خواسته ازت دارماگه قبول کردی بیا دنبالم....