سلام خانما دایی من 33 سالشه ومجرد. اماتنهایی زندگی میکنه و زیاد اهل جمع های شلوغ نیس. وتو خونه خودش تنهایی میمونه. فقط سرکارو بعدشم خونه. زیاد خونه خواهر برادراشم نمیاد اصلا. خونه مامان منم چون چندبار بهش گفتیم ازدواج کن نمیاد دیگه چند شب پیش حالش خیلی بد شده و ب مامان بزرگم زنگ زده ک حالم بده نفسم بالا نمیاد و.... اخرشم گفته انگار دارم میمیرم. صب ک بهتر شده زنگ زده و گفته ب کسی نگو ک من مریض شدم ولی مامان بزرگم گفته بود بهمون. خیلی براش ناراحتم. بهش زنگ زد و ب بهانه اینکه کارش دارم و تلویزیونمون خرابه. بهش گفتم بیاد خونمون. قراره فردا بیاد چطوری باهاش حرف بزنمو راضیش کنم ک ازدواج کنه. هرسه تا داییام خودشون واسه خودشون دخترپیداکردن و گفتن ولی اونه. دلم میخاد ازتنهایی دربیاد. نمیدونم چرا اینقد گوشه گیری میکنه
نمیدونم چی میشه. فک کنم حس سرخوردگی میگیره ولی واقعا شرایطش بد نیس. لیسانس داره و خونه و ماشینم داره. ولی نمیدونم چرا این فکرو میکرد. وقی میرم خونش دلم میگیره تو ی اتاق فرش انداخته و تخت و تلویزیون بقیه خونم خالی