من پونزده روزه زایمان کردم خونه مامانمم یه شهر دیکه
شوهرم روز زایمانم اومد و یه روز بعد رفت به بهانه کار و اجاره خونه و ...
تو این مدت من شدیدا مریض شدم ک سرم بهم میزدن
مامانمم سرما خورده بود و بچه هم زردی داشت تو دستگاه میذاشتم اما شوهرم نیومد
تا پریشب ک کلی بهش توپیدم و دیروز ظهر اومد
بچه از دیروز ظهر تا شب خواب بود
تا بیدار شد شوهرم گفت من میرم تو اون اتاق دیکه میخوابم شب اگه نخوایم سردردم
تو نگهش دار صبح ک شد میام نگهش میدارم تو بخواب گفتم باشه
صبح اومد سرش تو گوشی بچه با منو مامانم بود تا ساعت نه صبح ک خوابید
گفتم تو مواظبش باش من راحت بخوابم گفت باشه
ساعت یازده بیدار شدم دیدم داره میره بیرون
هیچی نگفتم ولی کلا خوابم خراب شد و دیکه نتونستم بخواب از صبح رفت بیرون با دوستاش بود تا ساعت هشت شب،
منم دیکه باهاش حرف نزدم
بهشم گفتم فردا برگرده سرکارش، دیگه همش زبون میریخت ک چرا ناراحتی !!!! یعنی واقعا انقد نفهمه
نمیبینه قیافه منو ک اینجور از بیخوابی و مریضی داغون شدم
فقط ورد زبونش دوستت دارم حالم ازین جمله بهم میخوره دیکه
الانم دوباره رفت تو اتاق دیکه خوابید