سه ماهه نرفتم شهرستان تو غربت پوسیدم امروز به مامانم گفتم اخر ماه شاید بیایم گفت نیاین حق داره از کرونا میترسن ولی همه خواهر برادرام میان ولی فقط به من میگن
منم ناراحتم شوهرم همه ی طلاهامو ازم گرفت فروخت ماشین ثبت نام کرد الان بهش گفتم واسه خواهرزادم کادو تولد بخرم اینقد سگ دمی کرد گفتم نمیخوام😔کاش حداقل یه تیکه از طلاهامو واسه خودم برداشته بودم اونم طلاهایی ک پدر مادرم واسم خریده بودن