دیروز جایی کارداشتم ازصب تا عصر
خیلی خسته و بدن درد بودم
مامانم دیشب زنگ زده.فردا با مامانبزرگت میخام برم بیمارستان چشماش اب مروارید داره عمل کنه
بیا برامون غذا درست کن.شاید بیاد خونمون ازبیمارستان.
تو این کرونایی بااون لباسا تو بیمارستان بوده.
بعدشم عوض نمیکنه چون اعتقاد ندارن
اعصابم خرده
بعدشم هی میاد میگ چرا بچه دارنمیشی