2777
2789
عنوان

شما در کدام دایره ی وجود هستید😍

271 بازدید | 9 پست

هفت «طریق»  موجود است.

براي فهم آسانتر موضوع، میتوان انسانها را با توجه به جهانی که در آن زندگی می کنند  

شماره گذاري نمود. این بدان معنی است که هر کدام در جهان خویش یعنی در لایه آگاهی و  

شعور متناسب با خودش حیات داشته و مشخص است.  

آنچه از محتواي کتب وحیانی و کلام بزرگان مشهود است اینست که ابتدایی ترین انسان که

در اینجا از آن بعنوان (( انسان شماره یک )) نام می بریم ، همان انسان غریزي است. انسانی که  

زندگی اش براساس غرایز شکل گرفته است. او به غذا، سرپناه و پوشاك نیازمند است. براي او  

رفع نیازهاي غریزی، مهم و اساسی اند و جز آن، دغدغۀ دیگري در کار نیست. جهان او،  

جهان شماره یک است. و او این جهان را صرفاً براي رفع نیازهاي غریزي اش می خواهد.  

شعور در این مرحله چیزي جز تکاپو براي رفع نیازهاي اولیه نیست. این جهان اول، آنچه را  

که او نیازمند آن است، داراست. و او را با «راه» خود به مسیري می کشاند تا  

نیازهایش را رفع کند.

آنچه مشهود است این است که همه کسانی که کالبد جسمانی گرفته اند باید این مرحله را  

تجربه نموده و از آن گذر کنند. ماندن و جا خوش کردن در این مرحله جایز نیست. این یکمرحله از گذر است.  


وقتی انسان شماره یک، این جهان را تجربه کرد، از آن آگاهی یافت، از آن سیر گشت، آماده  

حضور در جهان دوم می گردد. انسان شماره یک هنگامی آماده ورود به جهان بالاتر، شعور  

والاتر، زندگی برتر بعدي می شود که درك می کند به جز رفع نیازهاي غریزي، چیزهاي برتر  

دیگري موجودند که باعث رفع نیازهاي احساسی و عاطفی او می گردد.

(( انسان شماره دو)) که در جهان دوم، شعور دوم، لایه ي آگاهی دوم زندگی می کند همان  

انسان احساسی و عاطفی است. در این جهان، احساسات و عواطف کار می کنند. حرف اول و  

آخر را آنها می زنند. اینجا جهان عاطفه هاست.

این جهان دوم نیز قوانین و مقررات خود را داراست. راه و طریق خود را دارد.  رنج و لذتش نیز متناسب با فضاي موجودش شکل می گیرد.

آنان که به این جهان وارد می گردند و یا این جهان در آنها بارز می شود، در معرض خطرات  

و موانع جدیدي قرار می گیرند و اگر تحت تعلیم  قرار نگیرند، احساسات و عواطف  

شان مانع رشدشان و باعث زمین گیري شان خواهد شد.

اینان ممکن است چیزهایی در مورد عشق و محبت، شنیده یا خوانده باشند اما هنوز از مفهوم  

حقیقی آن بدورند. پس بسرعت دل می بندند و سریعتر متنفر می شوند. و همواره مابین دل  

بستگی و تنفر در نوسانند. اگر آنان توسط راهنمایان خاص این طبقه هدایت نشوند در افسردگی  

و غمی جانکاه فروخواهند رفت. زندگی را بیهوده خواهند شمرد و چه بسا اقدام به خودکشی  

کنند.

انسان شماره دو، انسان به شدت عاطفی است و آنچه که برایش اصالت دارد مجموعه عواطف  

و احساساتی است که او را در خود فروبرده اند. کسانی که در جهان دوم رسوب گشته اند و  

به واسطه همان احساسات و عواطف شان به بند کشیده شده و مورد سوءاستفاده قرار  

خواهند گرفت. و این در جهان کاملاً مشهود است.

انسان شماره دو، یا عاشقی پاکباخته خواهد شد و یا مزدوري پلید و فاسد. یا بسوي عشق  

حرکت خواهد کرد و یا جذب تنفر خواهد شد . و نفرت از آنان، انسانهاي پلید و غیرقابل اعتماد  

خواهد ساخت.

انسان شماره دو، باید بر احساسات و عواطف اش، آگاه باشد. نسبت به آنها معرفت یابد. این  

معرفت و آگاهی باعث گذر او از این مرحله است.

اصولاً معرفت یافتن و فهم چیزي باعث گذر از آن چیز خواهد شد. با آگاهی میتوان از این  

مرحله گذر کرد و به (( انسان شماره سه )) رسید. انسان شماره سه، انسان ذهنی است. او در  

جهان ذهنی که جهان قدرتمندي است زندگی می کند. جهانی که بسیاري در آن به دام افتاده اند. و  

در پیچیدگیهایش غوطه ورند.

انسان شماره سه، انسانی حسابگر است و براساس منطق انسانی زندگی می کند. ملاك او،  

ذهنیت هاي اوست. آنچه را که منطق بشري بپذیرد می پذیرد[ادامه پایینتر]

دیگه عبوس نیستم😺 اما خب این اسمو متاسفانه نمیشه تغییرش داد دیگه 😃

و آنچه را که انکار کند، انکار می  

کند.

انسان سوم، پر از فکر و تصورات و پر از ایده هاست. زیرا مقتضاي این جهان چنین است. او  

در علت و معلول هاي ذهنی خویش غرق است. نهایت رشد او، تبدیل شدنش به فیلسوفی است که  

در مجردات غوطه ور است. اگر چنین انسانی «هادي» خود را نیابد در این جهان پیچیده رسوب  

خواهد شد.  

انسان سوم، انسانی است که زندگی را همان افکار خود می پندارد. پس چنین انسانی با فکر و  

تصورات خود زندگی می کند و با تمامیت حیات بیگانه است.  اگر انسان شماره سه نتواند از اسارت ذهن خویش آزاد  

گردد و همواره در شبکه تار عنکبوتی افکار خود گرفتار باشد، به جهنم افکار سقوط خواهد نمود.

انسان شماره سه، دانش اندوخته است و احتمالاً مطالعات و خوانده هاي بسیار دارد. علوم  

اکتسابی، شاخصه مشخصۀ اوست. او واژه ها و اصطلاحات زیادي را از حفظ کرده و جملات  

مورد نیازش را از کتب متفکرین مختلف، در ذهن خویش اندوخته است. دانش او یک دانش نقل  

قولی است. او چشمه اي از خود ندارد که بجوشد. آنچه که دارد عاریه ایست. انسان شماره سه،  

نتیجۀ اکتسابات است.


براي خروج از این طبقه و ورود به  

مرحله متعالی تر باید ذهن خود را متوقف کنی، ذهنیت ها و برداشت هاي خود را بدور بریزي و  

پاك شوي.

اغلب انسانهاي موجود که در بیرون مشاهده می کنی از این سه گروه تشکیل یافته اند. یعنی یا  

غریزي اند یا عاطفی اند و یا ذهنی. به عبارت دیگر ، یکی از این مراکز در آنها بارزند.  

این جمع سه مشربی، جمعیت قریب به اتفاق بیرون را تشکیل داده اند. تو به سادگی (( انسان  

شماره چهار )) به بعد را نمی بینی زیرا بسیار اندکند. انسان چهارم به بعد به ندرت یافت می  

شوند زیرا از اینجا به بعد مختص سالکان است.  

در سه جهان اول، رشد انسانی از یک به سه بطور خودکار و با گذشتِ زمان مناسب به وقوع  

خواهد پیوست. آن نیروي اولیه که در انسان غریزي نهاده شده است در صورتی که در مسیر  

صحیح بیافتد نهایتاً به انسان حسابگر و ذهنی خواهد انجامید. و به نیروي مضاعف دیگري نیاز  

نیست. اما براي انسان شماره چهار شدن به یک نیروي مضاعف نیاز است. در اینجا باید اتفاقی  

بیافتد. نیرویی وارد شود. این نیرو می تواند یک عشق جانسوز به حقیقت  باشد و یا رؤیت یک  

انسان بالاتر از سطح سه باشد یا یک دریافت ..

برخی از بزرگان، براي شرح موضوع نت هاي موسیقی را مثال زده اند. هنگامیکه نت دو به  

صدا درمی آید توانایی حرکت تا نت می را دارد، چون نیم پرده ها موجودند و نیاز به نیروي دیگری نیست.


زندگی و ماجراهاي آن از اکتاوهاي مختلف و متنوعی تشکیل شده است. ما همواره از اکتاوي  

به اکتاو دیگر می رویم. برخی نمی توانند اکتاوهاي خود، یعنی ماجراهاي حیات خود را به پایان  

برسانند. درجا می زنند. و اگر نتوانند ماجرایی را به پایان ببرند آن ماجرا مرتباً در زندگی  

برایشان تکرار خواهد شد. درست مثل رؤیایی می ماند که مرتباً در خواب تکرار می شود. اما  

هنگامی که آدمی از آن آگاه گشت، از آن درس گرفت، آن را پشت سر گذاشت دگر آن ماجرا یا  

آن رؤیا تکرار نخواهد شد.

اگر می خواهی از این سه عالم اول ، خلاص شوي . باید نسبت به هر کاري که می کنی توجه  

کنی . یک توجه تمام . نباید هیچ کاري را بر اساس عادت انجام دهی . به هر کاري که وارد می  

شوي آگاه شو که این کار ، منبعث از کدام یک از این سه عالم است . آیا غریزي است ؟ عاطفی  

است ؟ یا ذهنی ؟ این آگاه شدن و هوشیار بودن ، بسیار مهم است . فقط آگاه باش . به فعالیت  

دیگري نیاز نیست . روزي در خواهی یافت که از سیطره ي هر سه عالم خلاص شده اي . اسیر  

نیستی . آنها در اختیار تو اند . نکته اینجاست که در  لحظه ، هوشیار باشی . در حال باشی  و در حال بودن از هر فکری عاری ست . این  

همان (( بیداري )) است .

(( انسان شماره چهار))، انسان سالک است. و سالک انسانی است که ذهن و ذهنیات خویش را  

پشت سر گذاشته است. انسان شماره چهار، باز است. محصور نیست. برج و بارو ندارد. خود را  

آسیب پذیر کرده است. و این آسیب پذیري به نفع اوست زیرا چیزهایی از وجود او باید کنده  

شود.


او به اولین جهان رهایی قدم نهاده است. ورود به این جهان کار هر کسی نیست. امکان ندارد  

انسان هاي ذهنی بتوانند وارد آن شوند. آنها فقط میتوانند چیزهایی را راجع به سالکان در کتابها

دیگه عبوس نیستم😺 اما خب این اسمو متاسفانه نمیشه تغییرش داد دیگه 😃

راستش یه جایی خسته شده بودم از اینکه هر رژیمی می‌گرفتم یا سخت بود یا وزنم برمی‌گشت. آخرین چیزی که امتحان کردم رژیم فستینگ دکتر کرمانی بود و تو ۲ ماه ۱۰ کیلو کم کردم، بدون احساس گرسنگی. مهم‌تر اینکه نه صورتم لاغر شد نه ریزش مو گرفتم.اگه خواستین، یه سر به سایتش بزنید و رژیم فستینگش رو ببینید.

بخوانند یا از دیگران بشنوند اما خود به آن راه ندارند. این مرحله، انسان باز می طلبد. انسان با  

شهامتی که توانایی پریدن در (( ناشناخته )) را دارد. انسان ذهنی بـا شناخته هایش مأنوس است.  

تکیـه اش به شناخته هاي ذهنی اش است. اینجا ورطۀ ناشناخته هاست. براي همین یک سالک با  

شهامت ترین انسانهاست. او جان خود را در کف دستش نهاده است. و با آنکه می داند هیچ  

تضمینی نیست ، به عشق حقیقت، قدم به ناشناخته ها می گذارد. او می آموزد که بی ذهن باشد و  

همواره در حال زندگی کند. در این زندگی هر اتفاقی افتادنی است. هیچ چیز به حساب ذهن  

معمول، روشن نیست. با این حال او بایـد تسلیم باشـد و راه را بپذیـرد. دریافت هاي او،  

آنـی است . در حال است. هنگامی که دست به عمل میزند بدون طرح و نقشۀ ذهنی است. عمل او  

تر و تازه است و با آگاهی اش در (( حال )) شکل می گیرد. این نکات را ذهن معمول نمی فهمد. باید  

سالک شد تا دریافت.

انسان شماره چهار، در جهان چهارم می میرد. باید بمیرد. این جهان براي همین طراحی گشته  

2 است. آنکه ذهن خود را رها کند موت خود را حاصل کرده است. داستان «موتوا قبل أن تموتوا»

در این مرحله اتفاق می افتد. زیرا این ذهن است که سازنده «من» است. این ذهن است که هویت  

ها را می سازد. اگر سالک موت خویش را حاصل نکند امکان سقوطش به مراحل پائین تر متصور  

است.  

انسان شماره چهار، در جریان ربوبی خویش، مرحله به مرحله از ذهنیت ها، شرطی شدگی ها،  

خوانده ها و دانسته هایش رها و آزاد می شود. او در این جهان، در این لایه از آگاهی، تزکیه می  

شود. پاك می شود. اینجا حمام روح است. اینجا منطقه فراذهنی است. در این منطقه ، اتفاقات  

عجیب رخ می دهد . چیزهاي عجیب ، شنیده یا دیده می شوند . کراماتی به ظهور می رسند . اما  

سالک باید مقهور هیچکدام نشود . و نیت اش همچنان کشف حقیقت باشد .

3 انسان شماره چهار، نباید از «لومه لائم»

بترسد. انسان هاي مراحل پائین تر ممکن است او را  

مجنون و دیوانه بخوانند. حتی ممکن است او را شیطان یا ساحر بنامند. یک سالک باید تمام هم غم خود را کشف حقیقت قرار دهد و به نظرات دیگران بی اهمیت باشد. تنها نظري را که همواره  

باید مدنظر داشته باشد، کلام پیر یا معلم الهی اش است. اگر او با دل و جان چون پاکباخته اي در  

راه قدم گذارد، معلم الهی اش او را به آزادي خواهد رساند.

او اکنون (( انسان شماره پنج )) است که در شعور پنجم، لایۀ آگاهی پنجم، جهان پنجم، آسمان  

پنجم، قدم نهاده است.

انسان پنجم، از تضاد خالی است. او دگر در جهان تضادها زندگی نمی کند. او در وجود  

خویش به یکتایی رسیده است. شري وجود ندارد.

آنچه هست خیر است. صلح است. سلام است. «سلاماً سلاماً».

شر، بدین جهان راه ندارد. شر، مادون این جهان است. دوگانگی ها و تضادها همه مربوط به  

مراحل پائین تر وجودند. اینجا وحدت و یکپارچگی است. نقطه آرامش و آسایش است. یک بهشت  

جاوید است. با بهشت هاي مراحل پائین تر متفاوت است. آن بهشت ها ، موقت و جمع شدنی اند.  

4اینجا همیشگی است.  

. اینجا را «دارالسلام» گفته اند. کسی که به اینجا  

رسید بیرونش نمی کنند.

چنین کسی دگر با خودش درگیر نیست. در سرش چندین نفر حرف نمی زنند. او آرام است.  

یک سخن دارد. یک گو، یک بین و یگانه پرست است.  

وجودش، وجودي یکپارچه است. «موحد» است. او وحدت بینی است که به «صلح کل» رسیده  

است. چنین انسانی دیگر مراکز غریزي و عاطفی و ذهنی اش هر کدام ساز خود را نمی زنند. در  

واقع این سه مرکز به وحدت رسیده و همگی تسلیم روح پاك و یگانۀ اویند. همه مطیع و رامند.  

تضادي نیست. شري نیست که درگیري بیافریند. انسان شماره پنج، یک انسان الهی و قابل اعتماد  

است. او در وجود خویش بدین عمق رسیده، پس بعد از مرگش هم به همان طبقه عروج خواهد  

نمود. جهانی که انسان شماره پنج در آن زندگی می کند، کم و کسري ندارد. همه چیز مهیاست.  

آنچه که براي یک بودنِ تمام، مورد نیاز است موجود است. پس آرزو محلی از اعراب ندارد.  

انسان پنجم، انسان بی آرزوست. براي همین است که بی تضاد است. زیرا زمانی که پاي آرزو به  

میان آید، یعنی باید چیزي بشوم که الآن نیستم! این فاصله بین آنچه هست و آنچه باید باشد  

موجب دوگانگی و تضاد میگردد. انسان پنجم از آنچه که هست راضی است. جهان او بی تنشاست و وحدت و هماهنگی در آن موج میزند. این یک جهان کامل و پابرجاست. سالکی که در اینجا  

سکنا گزیده است داراي قلبی مطمئن و روحی پاکیزه است.

آگاهیِ که انسان پنجم دریافت می کند از منبع اصلی است. دست دوم نیست. زیرا نور آگاهی  

در این عمق از باطن، تلألوئی تمام یافته است. او این نور را در بیرون و درون خویش حس کرده  

و با آن زندگی می کند.

اینان همان «مخلَصین» همان رهایی یافته گانند که به گفته قرآن مورد بازخواست قرار نمی  

گیرند. آزادگانی هستند که خلعت آزادي برازندة قامت آنهاست. سورة اینان سورة صافات است.

دیگه عبوس نیستم😺 اما خب این اسمو متاسفانه نمیشه تغییرش داد دیگه 😃

من اگه حال داشتم اینو بخونم الان دکتر بودم

اره واقعا😀😀

امیدوارم مادرشوهر و خواهرشوهرای گلم‌«البته گل های قالی»هر وقت برن بدی منو به شوهرم بگن تبدیل به سنگ بشن...😐..............دوستان ،برای صاحب خونه شدنم لطفا نفری ی صلوات بفرستید.

5 سوره اي که مملو از ویژگیهاي آزادگان یعنی همان «مخلَصین» است. سه آیه آخر سوره

،

شعارشان است. نَفَس شان است. حکمت شان است. این ارواح طیبه با این سه آیه، به هر عالمی  

که بخواهند پرواز می کنند. منعی برایشان نیست. زیرا در بهشت جاویدان، امر و نهی یی در کار  

نیست. این سه آیه شریفه کاربردهاي شگرف دیگري نیز دارند که معلمین الهی به موقع آن را به  

سالکان رهایی یافته تعلیم می دهند.

6 انسان پنجم در دوران ما بندرت یافت می شود. به واقع «و قلیل من الاخرین»

اند. اما هر جا  

که باشند بی شک منبع خیر و برکاتند.

از میان ارواح طیبه اي که در این طبقه و این لایه از آگاهی حیات دارند، تعداد انگشت شماري  

به عشق کشف عمیق تري از حقیقت، این بهشت را نیز پشت سر گذاشته و باز خود را به  

ناشناخته پرتاب می کنند. اینان (( انسان شماره شش)) هستند که در عالم بزرگ ششم غوطه ورند.

انسان ششم، سالکی است که جز خدا نمی بیند. مشاهده کننده اي است که در حقیقت غوطه ور  

است. او در یک خلسه عظمی بسر میبرد.  

چنین انسانی میداند که به هر طرف رو کند رو سوي خدا کرده است. عالم سایه ها براي او بی  

معناست چون وجود ندارند. او در یک حیرت عجیب و دوست داشتنی است و از اینکه بر این  

7 حیرت افزوده می شود خرسند است. «رب زدنی تحیراً»

.

(( انسان شماره شش )) کفر و کافري نمی بیند . آنچه او می بیند توحید است . او کُل را میبیند

دیگه عبوس نیستم😺 اما خب این اسمو متاسفانه نمیشه تغییرش داد دیگه 😃

حالا چ فرقی داره...ی چیزی هستیم دیگه...😀

امیدوارم مادرشوهر و خواهرشوهرای گلم‌«البته گل های قالی»هر وقت برن بدی منو به شوهرم بگن تبدیل به سنگ بشن...😐..............دوستان ،برای صاحب خونه شدنم لطفا نفری ی صلوات بفرستید.

او حقیقت مطلق را در هر چیز و هر جا، و در هر« نه چیز» و هر« ناکجا» ، مشاهده می کند. اما  

8 هنوز پرده اي هست. هنوز فاصله اي است. «فکان قاب قوسین او أدنی»

.

سالک در ششمین جهان، در ششمین لایه از آگاهی، در ششمین غوطه وري به عمق هستی،  

درمی یابد که آنچه هست و هستی دارد فقط خداست. و او این نکته را « مشاهده » می کند. زیرا  

هنوز مشاهده کننده است. اگر فقط خداست، پس مشاهده کننده کیست؟!

عشق حق، فاصله را از میان برمیدارد. سالک دگر نیست. «مشاهده کننده» دیگر وجود ندارد. و  

این مرحلۀ هفتم است. آنچه هست، اوست. «مشاهده کننده» مستحیل شده است. او نیست و او  

هست. یکی است و جز آن یکی، کسی نیست. و این همان «فناء فی االله» است که بزرگان از آن  

سخن گفته اند.  

آنکه بدین عالم رسد ، بهشت هشتم را نیز دارد . و بهشت هشتم ، کل است . تمامیت است .  

همه است . محدودیت نیست . همه عوالم در حضور اوست . و حضور او در همه عوالم . اینست  

معناي لطافت و خلوص . اینست مفهوم آزادي . پس لازم نیست براي آنکه بداند ، از کسی چیزي  

بپرسد . او می بیند و می شنود . « فجعلناه سمیعا بصیرا ». « ما او را سمیع و بصیر نموده ایم ».  

او چون نی یی تو خالی است که خدا در او می دمد . پس آنچه از او صادر می شود ، خدایی و به  

حق است . او اکنون همان آیه حقی است که به گفته قرآن باید به آن ایمان داشت . آیه زنده . آیات  

خدا ، واصلانند . انسان تمام است . تو نیز آیه اي هستی که باید به ظهور برسی.  

سکوتی شگرف و قدرتمند، حیاتی محض، یک آگاهی مطلق بدون مشاهده کننده. اینجا دگر هیچ  

غیري، هیچ سایه اي، هیچ منی، هیچ مشاهده کننده اي موجود نیست. پس کسی نیست که ماجرا را  

به شرح آورد. کسی خبر نیاورده است. کسی نیست که خبر بیاورد. کدام کس؟!

این یک تجربۀ شگرف است که بزرگان آنرا تجربه کرده اند. خواندنی نیست. شنیدنی نیست.  

شرح دادنی نیست. هرکس خود باید بسوي پروردگارش رجوع کند.


پایان پذیرفته است. یک اکتاو کامل شده است. اما باطناً «راه» هست. تا ذات،  

همیشه «راه» هست. حقیقت، خود این راه است. جایی نیست که کسی بدان برسد. نقطه اي نیست  

که بتوان به آن اشاره کرد. راه است راه. مقصد خود راه است. ذهن این نکات را چه می فهمد.

حال که این هفت گروه با عوالم شان بطور خلاصه بیان گردید و دریافتیم که هر کدام از این  

گروه هاي انسانی، آیات و اشارات ویژه خود را در کتب وحیانی دارند، بجاست که نکته اي  

ضروري در شیوة استفاده از آیات الهی ارائه شود.

آنکه میخواهد با استفاده از آیات الهی دست به راهنمایی دیگران بزند، باید از این هفت گروه  

انسانی مطلع و نسبت به آنان معرفت داشته باشد. شناخت و آگاهی از چهار گروه اول ضروري  

است زیرا در اصل اینانند که نیازمند کمک و مساعدتند. پس باید آیات مربوط به هر گروه را بداند  

و حالات هر کدام را بشناسد. اینکه که هستند و در چه مرحله اي بسر میبرند. جز این باشد،  

راهنمایی او یک عمل تخریبی است. زیرا تجویز داروي اشتباه، مخرب است. و قرآن، داروخانۀ  

عظیمی است که آیاتش هر کدام کارکردهاي شگرف دارند.

قرآن میگوید: «لکل قومٍ هاد - «براي هر قومی راهنمایی است. هر طبقه، هر لایه اي از آگاهی،  

راهنماي خود را دارد. براي هر کدام «مقامی معلوم» است. و اینان خود را می شناسند. و وظیفه  

شان را می دانند و همیشه به موقع حاضرند. اجازة سخن دارند. و سخنانشان کارگشاست. نشانه  

شان آنست که روح مخاطب را بشدت جذب می کنند. و گاه در کشاکش این جذب، این اشک  

مخاطب است که بی اختیار جاري می گردد.

با این همه ، راهنمایانِ قومی از خود چیزي ندارند و همگی به «هادي کل» متصل اند. و این  

اوست که مرکز هدایت است. هادي، یکی بیش نیست.  

حال هر که هستی و در هر مرحله اي که بسر می بري، این شیوة صریح و همگانی قرآن را  

بشنو و بکار بند. این شیوه، بسیار ساده، شدنی و در عین حال متعالی است.

دیگه عبوس نیستم😺 اما خب این اسمو متاسفانه نمیشه تغییرش داد دیگه 😃

اووووه خلاصشو میگفتی 

._. استادمون‌میگفت‌:ماشینو‌که‌طراحی‌میکنن یه‌آینه‌کوچیک‌میزا‌رن‌واسه‌‌نگاه‌کردن‌به‌عقب یه‌شیشه‌بزرگ‌میزارن‌واسه‌دیدن‌جلو همونقد‌ر محدود‌به‌گذشته‌نگاه‌کنید نگاهتون‌به‌جلو‌باشه!"میفهمین‌کِه‌چی‌میگم.. #زندگی‌ذره‌کاهیست که‌کوهش‌کردیم... مامان یه پسر کوچولو هستم^^
اووووه خلاصشو میگفتی 

ذخیره کن سر فرصت بخون ،نویسندش از یک انسان عارف و سالک هست و خیلی مهمه که کامل توضیح داده بشه💜

دیگه عبوس نیستم😺 اما خب این اسمو متاسفانه نمیشه تغییرش داد دیگه 😃

ارسال نظر شما
این تاپیک قفل شده است و ثبت پست جدید در آن امکان پذیر نیست

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2790
2778
2791
2779
2792
پربازدیدترین تاپیک های امروز
داغ ترین های تاپیک های امروز