بخوانند یا از دیگران بشنوند اما خود به آن راه ندارند. این مرحله، انسان باز می طلبد. انسان با
شهامتی که توانایی پریدن در (( ناشناخته )) را دارد. انسان ذهنی بـا شناخته هایش مأنوس است.
تکیـه اش به شناخته هاي ذهنی اش است. اینجا ورطۀ ناشناخته هاست. براي همین یک سالک با
شهامت ترین انسانهاست. او جان خود را در کف دستش نهاده است. و با آنکه می داند هیچ
تضمینی نیست ، به عشق حقیقت، قدم به ناشناخته ها می گذارد. او می آموزد که بی ذهن باشد و
همواره در حال زندگی کند. در این زندگی هر اتفاقی افتادنی است. هیچ چیز به حساب ذهن
معمول، روشن نیست. با این حال او بایـد تسلیم باشـد و راه را بپذیـرد. دریافت هاي او،
آنـی است . در حال است. هنگامی که دست به عمل میزند بدون طرح و نقشۀ ذهنی است. عمل او
تر و تازه است و با آگاهی اش در (( حال )) شکل می گیرد. این نکات را ذهن معمول نمی فهمد. باید
سالک شد تا دریافت.
انسان شماره چهار، در جهان چهارم می میرد. باید بمیرد. این جهان براي همین طراحی گشته
2 است. آنکه ذهن خود را رها کند موت خود را حاصل کرده است. داستان «موتوا قبل أن تموتوا»
در این مرحله اتفاق می افتد. زیرا این ذهن است که سازنده «من» است. این ذهن است که هویت
ها را می سازد. اگر سالک موت خویش را حاصل نکند امکان سقوطش به مراحل پائین تر متصور
است.
انسان شماره چهار، در جریان ربوبی خویش، مرحله به مرحله از ذهنیت ها، شرطی شدگی ها،
خوانده ها و دانسته هایش رها و آزاد می شود. او در این جهان، در این لایه از آگاهی، تزکیه می
شود. پاك می شود. اینجا حمام روح است. اینجا منطقه فراذهنی است. در این منطقه ، اتفاقات
عجیب رخ می دهد . چیزهاي عجیب ، شنیده یا دیده می شوند . کراماتی به ظهور می رسند . اما
سالک باید مقهور هیچکدام نشود . و نیت اش همچنان کشف حقیقت باشد .
3 انسان شماره چهار، نباید از «لومه لائم»
بترسد. انسان هاي مراحل پائین تر ممکن است او را
مجنون و دیوانه بخوانند. حتی ممکن است او را شیطان یا ساحر بنامند. یک سالک باید تمام هم غم خود را کشف حقیقت قرار دهد و به نظرات دیگران بی اهمیت باشد. تنها نظري را که همواره
باید مدنظر داشته باشد، کلام پیر یا معلم الهی اش است. اگر او با دل و جان چون پاکباخته اي در
راه قدم گذارد، معلم الهی اش او را به آزادي خواهد رساند.
او اکنون (( انسان شماره پنج )) است که در شعور پنجم، لایۀ آگاهی پنجم، جهان پنجم، آسمان
پنجم، قدم نهاده است.
انسان پنجم، از تضاد خالی است. او دگر در جهان تضادها زندگی نمی کند. او در وجود
خویش به یکتایی رسیده است. شري وجود ندارد.
آنچه هست خیر است. صلح است. سلام است. «سلاماً سلاماً».
شر، بدین جهان راه ندارد. شر، مادون این جهان است. دوگانگی ها و تضادها همه مربوط به
مراحل پائین تر وجودند. اینجا وحدت و یکپارچگی است. نقطه آرامش و آسایش است. یک بهشت
جاوید است. با بهشت هاي مراحل پائین تر متفاوت است. آن بهشت ها ، موقت و جمع شدنی اند.
4اینجا همیشگی است.
. اینجا را «دارالسلام» گفته اند. کسی که به اینجا
رسید بیرونش نمی کنند.
چنین کسی دگر با خودش درگیر نیست. در سرش چندین نفر حرف نمی زنند. او آرام است.
یک سخن دارد. یک گو، یک بین و یگانه پرست است.
وجودش، وجودي یکپارچه است. «موحد» است. او وحدت بینی است که به «صلح کل» رسیده
است. چنین انسانی دیگر مراکز غریزي و عاطفی و ذهنی اش هر کدام ساز خود را نمی زنند. در
واقع این سه مرکز به وحدت رسیده و همگی تسلیم روح پاك و یگانۀ اویند. همه مطیع و رامند.
تضادي نیست. شري نیست که درگیري بیافریند. انسان شماره پنج، یک انسان الهی و قابل اعتماد
است. او در وجود خویش بدین عمق رسیده، پس بعد از مرگش هم به همان طبقه عروج خواهد
نمود. جهانی که انسان شماره پنج در آن زندگی می کند، کم و کسري ندارد. همه چیز مهیاست.
آنچه که براي یک بودنِ تمام، مورد نیاز است موجود است. پس آرزو محلی از اعراب ندارد.
انسان پنجم، انسان بی آرزوست. براي همین است که بی تضاد است. زیرا زمانی که پاي آرزو به
میان آید، یعنی باید چیزي بشوم که الآن نیستم! این فاصله بین آنچه هست و آنچه باید باشد
موجب دوگانگی و تضاد میگردد. انسان پنجم از آنچه که هست راضی است. جهان او بی تنشاست و وحدت و هماهنگی در آن موج میزند. این یک جهان کامل و پابرجاست. سالکی که در اینجا
سکنا گزیده است داراي قلبی مطمئن و روحی پاکیزه است.
آگاهیِ که انسان پنجم دریافت می کند از منبع اصلی است. دست دوم نیست. زیرا نور آگاهی
در این عمق از باطن، تلألوئی تمام یافته است. او این نور را در بیرون و درون خویش حس کرده
و با آن زندگی می کند.
اینان همان «مخلَصین» همان رهایی یافته گانند که به گفته قرآن مورد بازخواست قرار نمی
گیرند. آزادگانی هستند که خلعت آزادي برازندة قامت آنهاست. سورة اینان سورة صافات است.