شوهرم از ۶ که رفتیم همش داشت گوشی مامانشو تنظیم میکرد بعد شام که آب ریخت تا ۱۲ داشت با گوشی ور میرفت مثل سگم پاچه میگرفت تا بچم میرفت سمتش با خشم بهم میگفت بچه رو بگیر تا خمیازه میکشیدم میگفت فلانی خسته ای منتظر بود بگم آره بزنه تو گوشم خیلی اعصایم خورد شد از دماغم در آورد تولدو