اگر شما هم جای من بودید می تونستید این مدل زندگی را تحمل کنید. چند تا مثال مثل مدل من دارید و تو زندگی شون آرامش داشتند.
خانواده همسرم پر جمعیتن. و ما با ۴ تا از برادرها و پدر و مادر همسرم توی یه ساختمون ۶ واحدی داریم زندگی می کنیم.
هر خانواده ساز خودش رو می زنه. بجز شوهر من بقیه برادرها یه جا کار می کنن و زیر نظر پدر شوهرم هستند. ریخت و پاششون الحمدالله خیلی خوبه ولی از طرفیم چشم و هم چشمی بین جاریام زیاده. همه با هم در ظاهر خوبن و رفت و آمد دارن. ولی باطنا با هم مشکل دارن.
تو سخت ترین لحظات زندگی که متاسفانه گره خرد با بارداریم هیچکس از خانواده همسرم ما را حمایت نکرد.
گذشته خوبی باهاشون نداشتم. همیشه سعی کردم فاصله م را حفظ کنم. چون خودم تو محیط آروم بزرگ شدم نتونستم با اونا و زندگی توی ساختمون مشترک را تحمل کنم. همیشه ناراحتم. وقتی دخالت می کنن که کجا بودی چی خوردی کی رفت کی اومد خیلی ناراحت می شم. با هیچ کدوم هم صمیمی نمیشم. چون تجربه بهم ثابت کرده اینها یه دستشون آب یه دستشون آتیش.
همه اینا را گفتم که برسم به روزهای اخیر...
یه بچه ۴ ساله دارم. همیشه مراقبشم و بشدت استرس دارم.
خصوصا الان که کرونا ست خیلی مراقبم. توی این خونه من بیشتر رعایت می کنم. ۶ ماهه بدون ماسک از واحد نه خودم نه بچه م بیرون نمیآیم. بقیه ولی اصلا رعایت نمی کنند. از مهمونی های هفتگی و ... گرفته تا اینکه هیچکدوم ماسک نمی زنن. این باعث شده استرس من نسبت به حضور تو جمعشون بیشتر بشه.