سلام دوستان
من یک دوستی دارم که از دبستان با هم دوستیم و صمیمی هستیم
الان ۲۲ سالشه بعد پدرش ۴ سال پیش فوت کرده و فقط یک برادر داره که برادرش هم خونه مادربزرگه مادریشون زندگی میکنه ینی بنابدلایلی برادرش کلا از بچگی اونجا بزرگ شده و پیش خودشون نبوده ینی پیش دوست من و مادر و پدر خودش نبوده ، پیش مادر بزرگش بزرگ شده پسره.
حالا این دوسته من الان با مادرش تنها زندگی میکنه ینی بعد از فوت پدرش چندین ساله که با مادرش تنها داره زندگی میکنه
حالا الان مادره این دوسته من مریض شده خیلی سخت و دکترا هم جوابش کردن ینی چندان امیدی به زنده موندش نیست دیگه بعد مادر بزرگه این دختر گیر داده تو باید بیای با ما زندگی کنی اگه اتفاقی برای مادرت بیوفته و بهش گفتن تو نمیشه که تنها زندگی کنی
بعد الان این دوسته من با من زیاد حرف میزنه و کلا میاد مشکلاتشو به من میگه حتی یوقت شده که با مادره منم صحبت میکنه
الان مشکل اینجاست که این دوسته من میگه اصلا به مادر بزرگش اینا عادت نداره و زندگی کردن در کنار اونا براش خیلی سخته
ینی به شدت نگرانه میگه اگه من تنها بشمنمیدونم چه خاکی به سرم بریزم .
دوستان شما اگه بودین چکار میکردین ؟؟؟
چون منم این دوستمو خیلی میشناسمش ینی با اخلاق و رفتارش اشنایی دارم و میدونم عادت کردن به یک محیط و ادمای جدید براش خیلی سخته.