الان بعد از ۷ سال که از ازدواجمون میگذره ، کلی آزمون های مختلف برا استخدام شرکت کرده و هیچ کدوم قبول نشده ، الان تو یه شرکت به صورت قراردادی مشغوله ولی اصلا مطابق با تحصیلاتش نیس هم موقعیت شغلیش هم درآمدش ، خلاصه که تا الان هرراهی رفته بن بست بوده ، الان که باز یه آزمون داره دیگه هیچ تلاشی نمیکنه ، میگه دیگه بی انگیزه شده ، میگه دیگه نمیخوام استرس داشته باشم ، کلا هم تو خونه باهم کل کل داریم ، همین کل کل داشتن و بحثا هم باعث شده اصلا رابطمون روز به روز سردتر بشه ، یکی از موضوع های مهم بحثامون رابطش با خانوادمه ، کلا خانواده منو رو زمین خدا نمیتونه ببینه ، الانم حدود ۳ ماهی میشه که کلا بی دلیل دیگه خونه پدرم نمیاد میگه دوس ندارم بیام ، حتی یه تلفنم نزده کلا دیگه میخواد قطع رابطه کنه انگار ، برای کارش هم از اول ازدواج کلی ادعا مدعا داشت کلا یه چیز ایده آل رو برای من ترسیم کرده بود ، ولی الان میبینم کلا طبل تو خالی بوده ، در ضمن این ادعا مدعا هم فقط جلوی من نبوده حتی جلو خانوادم هم خیلی ادعا میکرد برای شغلش ولی الان هیچی به هیچی ، سنمون هم داره میره بالا دیگه
اسی مشکلاتت فقط به خاطر روحیه همسرت منم شرایط نزدیک شما داشتم اونم با خانوادم نه به اندازه شما مشکل داشت چون حسهخوبی از خودش نداره شایدم دنبال بهانه هست سعی کن درک کنی اگه داره تلاش میکنه کل کل نکن انگیزه بده شغل الانش حتی اگه براش راحت نیست سفت بچسبه اما دنبال شغل مناسب روحیات خودش هم باشه پیش خانوادت خیلی پشت همسرت باش جلوشون بحث نکن یه مدت هم سخت نگیر سر خانوادت حساسش نکن