دیروز بابت کاری رفته بودم بیرون ی آقای خیلی خوشتیپ و خوش چهره ی جوونی مسئول اونجابود ک کلی هم بهم کمک کرد ، تا شب چهرش از ذهنم بیرون نمیرفت هعیی با خودم کلنجار رفتم و استغفر الله گفتم ، مثل شوهر خودم کمی تپل بود و بیشتر برا همین تو ذهنم مونده بود ، شب شوهرم ازم نزدیکی خواست و من چون اون چهره تو ذهنم مونده بود گفتم نه بذار برا بعد و زیر بار نرفت ، دوس نداشتم با ذهن منحرف پیش شوهرم باشم و وقتی شوهرم پیشم اومد ناخودآگاه تصویر اون طرف اومد تو ذهنم
تا صبح عذاب وجدان داشتم و احساس گناه