شماها وقتی یک چیزی خیلی روح و روانتون رو بهم بریزه ، یک ترسی که میدونید احمقانه اس، اما خارج از کنترلتونه ، به حدی که برای ترستون دارو بخورید ، چیکار میکنید؟
من قبلنا زنگ میزدم پدر و مادرم درد دل میکردم گریه میکردم مادر و پدرم باهام شوخی میکردن حرف میزدن تا اروم میشدم ، الان پدر و مادری ندارم و این مشکل بدتر جای خالیشون رو جلوی چشمم میاره ، از نظر برادر و شوهرم ترس من احمقانه اس، رومم نمیشه به خاله یا دوستی زنگ بزنم . لطفا نپرسین چیه چون حتی نوشتن درباره اش حالمو بد میکنه مشکل من یک نوع وسواس و فوبیاست .
با خدا حرف میزنم درد دل میکنم نذر نیاز اما این ترس هرروزه منه . هرکاری میکنم که اتفاق نیفته و میدونم با اتفاق افتادنش زمین و اسمون جابجا نمیشه اما چه کنم؟ شماها وقتی حال دلتون بده چیکار میکنید؟