داغونم ، شوهرم بخاطر برادرش منو گذاشته خونه بابام گفت نمیخوامت ،چون برادرش همش وسط زندگیمون فتنه می کنه
همه این بحثها جدا، پنج سال زندگیمو طوری گردوندم ک کسی چیزی نتونه بگه ، اما با اینکارش غرورم جلو پدر مادرم شکست ، شبا بی صدا فقط اشک میریزم ، پدر مادرم عصبی شدن ، همه آبرویی ک پنج سال جمع کردم یجا ریخت
دلم داره از تنهایی میپوسه، اما هنوزم کارد به قلبم میخوره وقتی کسی پشت سرش حرف میزنه اما بخاطر کاری ک کرده مجبورم لال شم جلو بقیه، دلم میشکنه بابام فحشش میده چون هرقدم بد باشه بیشترش برام خوب بوده اما نمیتونم حرف بزنم بخاطر اینکه حرمت رابطمون خودش شکست ،جلو پدر مادرم گفت دیگه دخترتون نمیخوام