یک عمر قفس بست مسیر نفسم را حالا که دری هست مرا بال و پری نیست
مَریز دانه که ما خود اسیرِ دامِ توایم زِ صیدِ طایرِ بی بال و پَر چه می خواهی؟ اثر زِ ناله یِ خونین دلان گریزان است زِ ناله ای دلِ خونین اثر چه می خواهی؟
دگرم آرزوی عشقی نیست بی دلان را چه آرزو باشد دل اگر بود می نالید که هنوز نظر به او باشد کو ...
پیامِ من که رساند به یار مِهرگُسَل؛ که برشکستی و ما را هنوز؛ پیوند است... که با شکستن ِپیمان و برگرفتنِ دل؛ هنوز دیده به دیدارت آرزومند است... ز دست رفته؛ نه تنها منم در این سودا؛ چه دست ها؛ که ز دست تو؛ بر خداوند است! فراق ِیار که پیش ِتو؛ کاه برگی نیست؛ بیا و بر دل ِمن بین که کوه اَلوند است...!