با کشتی تو دریا بودم رفتیم یجایی رسیدیم بعد اونجا نمایش تعزیه امام حسین بود منم نگاه میکردم یه خانوم مسن بمن گفت دختر این علم بردار بچرخون بین مردم منم برداشتم چرخوندم بعدشم فهمیدیم پیچ اون کشتی نزدیک بوده بشکنه
یعنی چی خیلی وقت بود خواب نمیدیدم
تو دنیا فقط یکی هست که واسه من نفس میکشه اونم دماغمه😐تموم شد و رفت