2777
2789
عنوان

خاطره باحال

178 بازدید | 12 پست

خودم خاطره پاگشامو میگم یه هفته بود که عقد کرده بودیم ازدواجمون سنتی بودچهارشنبه شب همسرم خونه مابود که خواهرشوهرم زنگ زد و بامامانم حرف زدن درمورد زمان مهمونیو تعداد مهمونا من پرسیدم چی گف مامانم گف برا پنجشنبه هفته بعد دعوت گرفتن بریم پاگشا ازاونجایی که مادرشوهرم خیلی پیره مامانم بااصرار به همسرم گف که نمیخواد و اینا ما وضعیت شمارو درک میکنیم همسرمم گف نه بابا خواهش میکنم وایناو مامانم رفت اتاق خودش ماهم داشتیم گپ میزدیم که آخرش به دلخوری ختم شدو همسرم باقهرگذاشت رفت! فرداش قراربود منو ببره سرخاک بابام از چندروز پیش قرار گذاشته بودیم دیگه خبری نبود تاظهر اس دادکه دندون درد دارم میرم دندانپزشکی نمیرسم بیام دنبالت نزدیک غروب بود که من گفتم شیطونو لعنت کنم اس بدم بریم بگردیم قهرمون طولانی نشه اون گف تا نیم ساعت میام دنبالت! من تندی پریدم حموم یه دوش کوچیک بگیرمو داشتم خاطرات این هفته رو مرور میکردم که یه لحظه مثل جن زده ها به ذهنم رسید که ایناکلاآدمای عجولین اینابرا هفته بعد دعوت نگرفتن مهمونی همین امشبه   عاقا سریع پرددم بیرون از مامانم پرسیدم خواهرشوهرم دقیقاچی گفت که همون لحظه صدای اذان بلند شدو صدای زنگ درو همسرم اومد تو ودیدهمه جاسوت و کور گف پس مهموناکوشن؟! منم دیگه خودمو زدم به مشنگیو گفتم کدوم مهمونا ولی دقیقاحس آدمیو داشتم که آب جوش ریخته باشن روسرش! 

خدایا مارو به خاطر ندانم کاریهامون ببخش

نی‌نی سایتی‌های عزیز

دنبال یه جای مطمئن برای یاد گرفتن نکات بارداری، نگهداری نوزاد، تربیت کودک و بهبود رابطه با همسر هستی؟

توی کانال "بله" ما هر روز:

✅ نکات کاربردی مادر و کودک

✅ آموزش‌های تربیتی

✅ توصیه‌های روانشناسی خانواده

✅ ایده‌های رشد و بازی با کودک

✅ مطالب سلامت زنان و بارداری

و کلی مطلب جذاب دیگه منتشر می‌شه...

به جمع ما بپیوند و از این محتوای  کاربردی استفاده کن.  🌷

مهمونی خونه اونا بود یا خونه شما

خونه اونا ولی خواهربرادرای من شهرستانن همشون اگر قراربود بیان باید همه خونه ماجمع میشدن تواون ساعت

خدایا مارو به خاطر ندانم کاریهامون ببخش
خب بعدش چیشد

بعدش همسرم اومد   خدایا من چی کشیدم اون لحظه اومد یکم عین مونگولا نشست گف الان برم بگم چی؟! مامانم گف باباخواهرت گف هفته بعد مگه نمیدونی بچه های ماشهرستانن تامن بخوام هماهنگ کنم طول میکشه مگه شما دوتا ازصبح باهم حرف نزدین چطور تو نگفتی مهمونی امروزه درحالیکه ماقهربودیمو کلاباهم حرف نزدیم هیچی دیگه مامانم فداش شم گف باش من الان درستش میکنم همسرمم کاردمیزدی خونش درنمیومد گف حاج خانوم بیخیال الان نیم ساعته دیگه نمیشه هیچی دیگه مامانم درعرض نیم ساعت چهل تامهمون از عموها و داییها و ایناسرهم بندی کرد یکیو از تولد کشیدیم بیرون ...دیگه سریع گل و شیرینی سفارش دادیم رفتیم پاگشا چه پاگشایی همه بدنم از استرس یخ کرده بود 

خدایا مارو به خاطر ندانم کاریهامون ببخش

دیگه سر سفره همش بحث سراین بود که چطور شمادوتا انقد ازصبح باهم حرف زدید متوجه نشدید امروز پاگشاست یعنی انقد مست نامزد بازی بودین  دریغ حتی نتونستم بگم ماباهم قهربودیم مااصلا باهم حرف نزدیم... 

خدایا مارو به خاطر ندانم کاریهامون ببخش
دیگه سر سفره همش بحث سراین بود که چطور شمادوتا انقد ازصبح باهم حرف زدید متوجه نشدید امروز پاگشاست یع ...

ببخشید ولی سم خالص بود فکرش منو به استرس انداخت 😂😂😢

اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم💗🕊️

ارسال نظر شما

کاربر گرامی جهت ارسال پست شما ملزم به رعایت قوانین و مقررات نی‌نی‌سایت می‌باشید

2843

جدیدترین تاپیک های 2 روز گذشته

من قاتلم

hana1996 | -15 ثانیه پیش
2834
2835
2108