بالاخرع دخترت بزرگ شد...بازم 11 باردیگ تولدمو بدون تو گرفتم...کاش بودیو میدیدی دختر کوچولوت..ته تغاریت...همون کع میگفتی نگار غم خارمع...نگار دلسوزمع...بزرگ شدع...دلم واس عاخرین باری ک نمیدونسم عاخرین بارع تنگ شدع....دلم تنگ شدع واس نگاه عاخرت..شب بخیر عاخرت....همون شب ک گفتم وای مامان ولم کن کم نظرمو بپرس دارم فیلم میبینم...نمیدونسم بخدا نمیدونسم عاخرین شبیع ک پیشمی....نمیدونسم...
نمیدونسم دلتنگ همون عروسکی میشم ک شب عاخر برام خریدی...نمیدونسم عاخرین یادگاری ازت برام ب جا میمونع...
مامان امشب عجیب یاد اون روز افتادم...همون روزی ک خاکت کردنو منع 7 سالع نگین کفش جدیدایی ک برام گرفتع بودی دراوردمو بات خاک کردم...دیقا همون لحظع هم گفتم مامان اینام یادگاریای من ب تو ....یادتع؟/
مادری هر چی بود گذشت...تموم این سالها با نبودت گذشت...گذشتو نبودی پیشم تولد 18 سالگیمو ببینی...
مادر جانم...دعا و نگاه خیرتو همیشع بدرقع زندگی دوتا دخترت کن ک عجیب دعای مادرانت توی عاسمونا گیراس...
لطفا اگ تونستید ی فاتحه بخونید برا مادرم...تشکر /