باید یه قصه جدید بنویسم. یه قصه جدید از اتفاقای جدید. اتفاقایی که اصلا فکرش رو نمیکردم. قصه یه معجزه. قصه بارداری دوباره ولی اینبار به یه شکل دیگه...
۵شنبه ۱۳ شهریور دقیقا ۳۱ روز از اولین روز از آخرین پریودم گذشته بود و من هنوز پریود نشده بودم. تو یک سال گذشته، بعد از سقط، خدا رو شکر همچنان پریودهای منظمی داشتم و سیکلهام بین ۲۸ تا ۳۰ روز اتفاق میفتاد. ولی همیشه تو سیکلهای ۳۰ روزه، بین روز ۲۸ام تا ۳۰ام توهم بارداری میومد سراغم. مدام میرفتم دستشویی خودمو چک میکردم و وقتی میدیدم هنوز از پریود خبری نیست ته دلم میگفتم یعنی میشه پریود نشم، یعنی میشه باردار باشم، یا اگه لکه ای میدیدم میگفتم یعنی میشه لکه بینی لانه گزینی باشه. نهایتا ۴۸ ساعت با این امید و توهم سر میکردم و بعدش.... بله دیگه، بعدش جناب پریود با کمردرد و دل درد قدم رو چشم ما میذاشتن و رویای داشتن یه رویان کوچولو رو با خودشون میبردن به دوردستها.
اینبار ولی ۳۰ روز گذشته بود. وارد روز ۳۱ام شده بودم و هنوز خبری نبود. نه لکه ای نه دل دردی نه کمر دردی....
ولی من تو یک سال گذشته یاد گرفته بودم واسه یکی دو روز اینور اونور رویابافی نکنم. واسه همین ۵شنبه گذشت و جمعه شد و من برای مراسم چهلم یکی از آشناها به همراه همسرم راهی بهشت زهرا شدم. صبح که داشتیم میرفتیم چک کردم و دیدم هنوز از پریود خبری نیست. از بهشت زهرا که برگشتیم کلا موضوع رو فراموش کردم. رفتیم خونه مادرشوهرم و تا شب اونجا بودیم. شب هم اومدیم خونه و خوابیدیم تا شنبه رو سرحال شروع کنیم. صبح شنبه ۱۵شهریور سی وسومین روز از سیکل بود و همچنان خبری نبود. با خودم فکر کردم حالا یه بی بی چک استفاده کنم ببینم چی میشه. باز به خودم گفتم بی خیال بابا. بی بی چک منفی میشه حالت گرفته میشه. دو روز صبر کنی پریود میشی.
شنبه هم گذشت و یکشنبه صبح از فکر این موضوع ناخودآگاه زودتر از همسرم از خواب بیدار شدم. دوباره خودمو چک کردم و دیدم خیر. هیچ خبری نیست.حتی یه لکه کمرنگ هم وجود نداره. دیگه دل رو زدم به دریا و تا همسر خواب بود با بی بی چک رفتم تو دستشویی. گفتم یه چیزی میشه دیگه. فوقش منفی میشه از این توهم هر روزه در میام.
این دومین باری بود که تو زندگیم بی بی چک استفاده میکردم. اولیش ۱۱مرداد پارسال بود که با میکرواینجکشن متین رو باردار شدم. و دومی هم ۱۶شهریور ۹۹ که ....
بله، بی بی چک مثبت شد. در کمال ناباوری. بعد از 5سال ازدواج و 4سال زناشویی بدون جلوگیری و یه میکروی شکست خورده که دیگه مطمئن شده بودم به طور طبیعی باردار نمیشم، بی بی چک توی دستم میگفت سوپرایزززززززززززززززززز
هنوز کاملا از خواب بیدار نشده بودم. تو بهت و ناباوری یه گوشه نشستم و زل زدم به دیوار روبرو. همسرم بیدار شد و آماده رفتن به محل کارش شد. بهش گفتم تا مترو میرسونمت. از خونه رفتیم بیرون و من دل تو دلم نبود که بهش بگم. وقتی بهش گفتم احساس کردم خیلی خوشحال نشد. برگشتم خونه و هزار تا فکر هجوم آورد به سرم. تازه ۸ماهه خونه خریدیم و واسه خریدنش تا خرخره تو قرض و قسط فرو رفتیم.
خواستنی ترین ناخواسته زندگیمون اتفاق افتاده وسط این همه قسط. شاید واسه همین خوشحال نشد.
زنگ زدم رویان وقت بگیرم. گفت آزمایش بتا بده با جواب آزمایش فردا بیا. دوباره از خونه زدم بیرون. رفتم آزمایشگاه آزمایش بتا دادم و ظهر جوابش رو گرفتم. تیتر بتا ۲۷۹. متصدی پذیرش آزمایشگاه گفت مبارکه. و من هنوز مبهوت بودم. جواب آزمایش رو برای همسرم فرستادم. کلی ذوق کرد و خوشحال شد. گفتم پس چرا صبح خوشحال نشدی. گفت بابا من صبح هنوز خواب بودم. تا اومدم سر کار هنوز نفهمیده بودم چی شده 😂😂😂
خلاصه، روز ۱۷شهریور با برگه آزمایش بتا رفتم رویان. چون پارسال مشخص شده بود که من در بارداری باید انوکساپارین مصرف کنم خواستم خیلی زود پیگیر بشم که یه وقت استفاده نکردن از دارو باعث اتفاق بدی نشه. دکتر گفت عدد بتا برای سونوگرافی پایینه. آزمایش بتا رو دوباره تکرار کن و برام بیار تا بفرستم سونوگرافی تا داخل رحم بودنش تایید بشه بعد دارو رو شروع کنیم. بتای دوم ۱۲۶۸ بود. سونوگرافی روز ۵شنبه ۲۰شهریور هم تایید کرد بارداری خارج رحم نیست و داروها شروع شدن. سن بارداری حدود ۴-۵ هفته تخمین زده شد. وزنم هم ۸۷ کیلو بود.
دکتر برای دو هفته بعد یه سونوگرافی دیگه تجویز کرد. که هم سن بارداری بهتر مشخص بشه و هم روند رشد جنین کنترل بشه.
از روز ۲۶ شهریور زندگیم وارد فاز عجیبی شد. حالت تهوع، سرگیجه، سردرد، بالا آوردن مدام، از دست دادن اشتها، حساسیت شدید به بوی غذا، خلاصه که از روز ۲۶ شهریور شروع شد و هر روز بیشتر و بیشتر شد تا هفته بعد که وقت سونوگرافی داشتم و ویزیت دکتر.
۵شنبه ۳مهر ۱۳۹۹ روز عجیبی بود. تا اون روز هنوز هیچی برام جدی نبود. تا اون روز همه چی مثل پارسال بود. تا اون روز هنوز یه رویان بود که قلب نداشت و خودمو تربیت کرده بودم که بهش دل نبندم. تا صدای تاپ تاپ قلبش رو نشنیدم دل نبندم. ولی اون ۵شنبه عجیب یه جنین ۶هفته ای با یه قلب کوچولو تو وجود من داشت زندگی میکرد. صدای قلب کوچولوش رو که تو یه بدن ۷میلیمتری تشکیل شده بود شنیدم و به پهنای صورت اشک ریختم و خدا رو شکر کردم. خدایا شکرت واسه این معجزه کوچولو که تو وجود من گذاشتی 😭
دکتر برای کنترل حالت تهوع بهم دارو داد. و گفت سه هفته بعد واسه کنترل رشد باید دوباره سونوگرافی بشم. وزنم هم شده بود ۸۵.