زایمانم ترس داشت ولی درد نداشت
ترس از دست دادنش
چون یه ماه زودتر اومد تو بغلم
و من خیلی گریه کردم که نکنه بچم نمونه، دکتر فته بود ریه تشکیل نشده ولی بخاطر خطری که برات داره ختم بارداری اعلام میکنم
جلوی شوهرم خیلی ازش خجالت کشیدم، خیلی ناراحت بودم.
میگغت به بچه فکر نکن
من با بغض میگفتم بچمونه... ببخش نمیتونم دیگه نگهش دارم
خیلی قوی خودشو نشون میداد میگفت تو مهمتری این فکرا چیه میکنی؟!
اما وقتی تو اتاق عمل بودم این ذکرو میگفتم "فالله خیر حافظا و هو الرحم الراحمین"
دخترم به لطف خدا برام موند
بعدش لرزداشتم
و گرگرفته بود تنم
بالاسر وسایل تشنج گذاشته بودن
فکرمیکنم سخت ترین زایمان بود ولی خدا خیلی بهم رحم کرد که بچم برام موند
شوهرمم ترسیده بود، دور از چشم همه رفته بود گریه کرده بود، اینو بعدا دوستش بهم گفت
اما بغل گرفتن دخترم، بهترین حس دنیا بود، مخصوصا که از روز اول خیلی شیرین و خواستنی بود، کشش عجیبی داشت، یه لحظه هم نمیتونستم رهاش کنم
که البته متاسفانه یه هفته بیمارستان موند ،می اومدم خونه گریه میکردم، روزی سه بار بهش سر میزدم و حتی وقتی شیر نمیخواست میموندم یک ساعت، دو ساعت، بغلش میکردم
روزای سختی بود، ولی اگر لطف خدا نبود خیلی سخت تر میشد
💗💗💗💗💗