پایین خونه مامانم پارکینگ بود و مامانم اینا بالا زندگی میکردن
آنقدر گفت ساختمون بالا رو میخوام تا اینکه بابام پارکینگ رو ساخت اومد پایین و اونا رفتن بالا
داداشم به مامانم گفته از سر کار میام تو حیاط منتظرمه تا ببردم بالا حتی نمیزاره بیام پیشتون
در صورتی که مامانم هیچ دخالتی تو زندگیشون نداره
خیلی هم خودشو مامانم با هم صمیمی هستن
احساس میکنم در گیر حرف دوستاش و فامیلاشه
چون تو خانوادهشون این چیزا زیاده مثلا مامانش هشت سال با مادر شوهرش قطع رابطه بود و با خواهر شوهراش
الان به من بگو چیکار کنم
باهاش خوب باشم به خاطر مامان بابام که خیلی بازم خیلی سخته برام و میدونم تنش های زیادی پیش میاد یا این فاصله رو رعایت کنم