داستان #بیگناهی 🕊
#قسمت_اول- بخش سوم
چند تا مامور زن اونجا نشسته بودن ..
منو بردن پشت یک پرده و شروع کردن به دست کشیدن به بدن من ..
بطور وحشتناکی احساس حقارت کردم ....داد زدم چیکار میکنی دستت رو بردار ..اونجا چی می خوای ؟ اونم داد زد خفه شو ، من دارم کارم انجام میدم .
تقلا کردم و گفتم : نمی زارم ..نمی زارم ..ولم کنین ..
باز فریاد کشید ..هدایتی دستشو بگیر، حتما مواد داره ، دوتا زن از دو طرف منو گرفتن و ....
تحقیر شده و بیچاره همراه اون زن از یک سالن گذشتیم ..
گفتم : آخه مگه نباید با زندانی مطابق شان اون رفتار بشه ؟
با تمسخر گفت : چیه ؟ مطابق شان سرکار نبود ؟
وقتی آدم کشتی در شانت بود ؟
گفتم : اولا دروغه ؛؛ و من بی گناهم ؟کار من نبوده ...دوما انگار من چاقو بر داشتم یک نفر رو کشتم ؛؛..
چرا حقوق منو در نظر نمی گیرین ؟
اون یکی دیگه با لحن بدی گفت : ببر صداتو آدم کشته حقوق هم می خواد ..اونی که کشتی حقوق نداشت ؟
اینجا همه بیگناه هستن ... زبون درازی ممنوع ..حرف نمی زنی فقط میگی چشم حقوق ؛مقوق هم سرمون نمیشه ....
#ناهید_گلکار