من ارزومه باهاشون زندگی کنم
چون جدایم و ب هر بهانه ای شوهرمو تنها میکشن اونجا
حتی ۳ صبح زنگ میزنن کما کلید رو جا گذاشتیم بیا در رو باز کن و هزار تا موضوع دیگ
کلا نمیتونن ببین با همیم و خوشیم.
یه روز بفهمن شوهرم خونه س پشت سر هم زنگ میزنن و آخرشم شوهرمو میکشونن سمت خودشون