وای نگو رو تختی عوض نکردن .ما هم به زور بردن خونشون .من تا صبح بیدار نشستم گوشه اتاق .اصلا یادش میافتم عصبی میشم .با اون دامن رو زانوشون
تازه فرداشم به اصرار گفتن بریم پارک .قلیونشونم برداشتن اااا بکش درازم کشیده بودن .همسری من رعایت همه رو میکنن جلو دوستش چیزی نمیگفت با اییشون حرف میزد
منم برا اینکه بی احترامی نشه تنهایی رفتم دور زدم تا اون روز تموم شد