چندین ساله دارم با مردی زندگی میکنم که هیچی نداشته واسش تلاش کردم که وضعمون بهترشد.با همه چیش ساختم.ازاولم دروغگو بود.من فکر میکردم ساده اس که هرکاریو اشتباه از رو نفهمی انجام میده ونصیحتش میکردم مثلا از زندگیمون خبرنبر به خانوادت یا خیلی چیزای دیگه.یا چرا تمایل داری تنها جایی بری،چرا بهم خبر نمیدی میدونی نگران میشم باز بیخبر میری،من تشنه محبت وتوجه،بخدا اگه با سگ زندگی میکردم وفاش از این بیشتر بود.انقدر بهش سرویس دادم.موذی عوضی.هرشب قبل خواب میبوسیدمش میگف بگیر بخواب،ولی هیچ وقت اون ...اصلا هرکی میدید من با این ازدواج کردم تعجب میکرد شرایط منو بگو ،این چی!!!اخرسر چی شد ازجایی که فکرشو نمیکردم..تو پروسه بارداری وزایمان وبچه داری همه چیو با ترفند به گردن خودم می انداخت.خیلی سخته من دارم بچشو شیرمیدم میخوابونم بچه جیغ میزنه اون داعم سرش تو گوشیه...
بچه ها باورتون نمیشه! برای بچم از «داستان من» با اسم و عکس خودش کتاب سفارش دادم، امروز رسید خیلی جذذذابه، شما هم برید ببینید، خوندن همه کتابها با اسم بچه خودتون مجانیه، کودکتون قهرمان داستان میشه، اینجا میتونید مجانی بخونید و سفارش بدید.
من شوهرم میگفت بچه بیار خودمنوکریش میکنم الانم اصلااااا نیست تو خونه بعدم میگه بزار بزرگتر بشه تو کارای خونه هم کمک نمیده میگه من خستم سر کار بودم دو ماه اولی فقط کمکم میکرد